به‌نام‌خدا

دختری در دانشکده عاشق پسری شد اما از کودکی به اوآموخته بودن که دختر باید غرور داشته باشد دختر باید حیا داشته باشد... اما دخترک عاشق‌ بود، عاشقی چشمِ غرور راکورمیکند، روز ها سپری میشد، دخترک با حسرت و نگاه های کوتاه معشوغه اش را می جست او برای ابراز علاقه ترس ودلهوره داشت که مبادا پسرک او راترد کند یا خلاف آنچه به او یاد داده شده عمل کند، ترس رد شدن از خطوط خط خطی قرمز زندگی دخترانه اش فکر او را می رنجاند ، لحظه لحظه از ساعت هایش را درگیرعشق وخیالات خود بود تا اینکه روزی وقتی وارد کلاس ها، صدای جیغ و دست بچه های دانشکده او را درآغوش گرفت، دلیل این همه خوشحالی چی بود! وارد کلاس که شدفهمید که خبری شده سرگردان وخسته به گوشه کلاس رفت غرق در افکار خودبود باخود میگفت بس کن ای دل ساده او دیگر مال تو نخواهد شد پسرک با خوشحالی شیرینی پخش میکرد هنگامی که جعبه را سمت دختر گرفت چشم در چشم هم نگریستند دختر در دل و باقلبی پر ازشک گفت عشقم نامزدیت مبارک، هنوز ته ماندهی جملات قلبش تمام نشده بود که پسر باخوشحالی گفت:
منو ببخش دیر پیش قدم شدم، حاضری شریک غم وشادی زندگیم شوی...؟
این بار خوب تمام شد اما همیشه اینطور نیست، وقتی عاشق شدی مهم نیست خط خطی های قرمز اطرافت تو را چقدر محدود کرده، به لحظه هایی فکر کن که در حال مردن است....