واستادم و با تردید به عقبم نگاه کردم انگار کسی من رو صدا زده بود . ولی نه کسی رو ندیدم و همه به کار خودشون مشغول بودند . کار خودشون ! یکی داشت ااز جوب بزرگ کنار خیابون با یه ظرف قرمز بزرگ آب بر میداشت و با شدت هر چه بیشتر به مینی بوس پارک شده جلوی ایستگاه اتوبوس می پاشید . و صدای موتور سواری که بازن و دو تا از بچه ش با داد و بیداد و فحشی که عرق شرم رو روی پیشونیم نشوند اعتراض می کرد که چرا مقداری از اون آب جوب رو به ما پاشیدی و جالب اینکه راننده مینی بوس اصلا توجهی نکرد . 
موضوع دقته ، و من از بی دقتیها گفتم ، حالا یه خاطره عجیب از حدودا بیست سال پیش براتون بگم راجع به همین دقت .
اون شب عصبانی بودم از خودم ،از اطرافیانم ، از وضعیتم ، از تحقیری که شده بودم ؛ از رسم زمونه، از حساب و کتابای بی منطق دیگرون ، از بی انصافی هایی که می دیدم ، خلاصه اون شب خودم رو به قول اخوان ثالث مثل سنگ تی پا خورده می دیدم و مثل دشنام پست آفرنیش مثل یه نغمه ناجور .

بله با این حس تصمیم گرفتم برم بیرون بلکه یخورده باد به سرم بخوره و افکارم رو جمع و جور کنم 
از خیابون بزرگی حدودا ساعت سه نصف شب در حالی که زمستان خیلی سردی بود شروع به حرکت کردم  سرم در گریبان خودم بود و از سوز سرما دستام توی جیبم و شال گردن هم چند دور به گردنم پیچیده ؛ جوری که به اتفاق کلاه پشمیِ ِ روی سرم به زور گوش هام رو گرم می کرد .
تو این اوضاع و احوال که با افکارم کلنجار می رفتم حرکت سریع موشی رو دیدم که از زیر پلی به زیر پل دیگه می رفت ، چه جای کثیفی 
راستی این موشا چرا از سرما نمردن ، عجب جونی دارن ها . به قول معروف سگ جونن .
آقا ببخشید ...
آقا ....
ساعت چنده ؟ 
صدای مردی بود که کز کرده زیر دو سه تا پارچه پاره پوره با یه پتوی کهنه توی درگاه یه ساختمون مخروبه نشسته بود 
ساعتم رو نگاه کردم و گفتم سه و چهل دقیقه ، بعد به راهم ادامه دادم ، چند قدمی نرفته بودم که دست محکمی خورد پس گردنم بعد یقه ام رو گرفت و با صدای بلندی که تمام حلقش رو می تونستم ببینم گفت خجالت بکش ، لااقل با خودت فکر کن که این بنده خدا این وقت شب اینجا چکار می کنه بعدش از خودت بپرس که این بی کار کارتن خواب براش چه فرقی داره که ساعت چنده ؟ ( پس گردنی از وجدان خوردن هم چیز بدی نیست ها )

راست می گفت آدما با این دقتهاست که لیاقت آدم بودن رو پیدا می کنن 
راستی چرا ساعت پرسید ؟ شاید می خواست بدونه چند ساعت سخت دیگه مونده تا بلکه بتونه آفتاب و گرمای اون رو احساس کنه 
با خودم گفتم خدا کنه فردا هوا ابر نباشه .