از آنور خیابان،از توی شیرینی فروشی تماشایش می کردم و آهنگ شفیق مرید توی گوشم می خواند:

«به آتش می فکندم خویش چو پروانه می سوزم.»

گیتارش را تکیه داده بود به کاجِ توی پارک و خودش روی چمن ها نشسته بود. گل های ریز و زرد رنگ لای چمن ها را به موهاش آویزان می کرد و سر می چرخاند که مرا ببیند. پیام داد که کجایی؟ برایش نوشتم: «در ساحیل عیشْقَت پَرسَه می زنم»

گفت: دیوونه زود بیا،کلاسم دیر بشه من رفتم هان!

جعبه شیرینی را حساب کردم و دویدم سمتش. گفتم:«بفرمایید دهنتونو شیرین کنید. پُفکیه همونی که دوست داری.»

گفت: «مناسبتش چیه؟»

گفتم: «مگه نشنیدی؟...گوش شیطون کر،دو روز دیگه که ازدواج کنیم،بچه مون دیگه بی بُتِه نمیشه.»

هاج و واج مانده بود و می خندید. شیرین. زیبا. گفتم:«واسه چی میخندی. امروز تو مجلس کلی آدم حسابی نشستن قانون تصویب کردن که بچه من و تو شناسنامه دار بشه.»

دو زاری اش که افتاد، دیگر نخندید. یک گاز به شیرینی اش زد و بقیه اش را توی جعبه برگرداند.

گفتم: «به مناسبت این روز مبارک یه دهن واسمون بخون،ببینم این همه کلاس میری چی یاد گرفتی» گیتارش را از توی کاورش درآورد،یک ریتم سه چهار دست گرفت و شروع کرد به خواندن:

شَه سوار از جاده هموار مِی ترسد

غُنْچَه های تَشْنَه از گلزار مِی ترسد

عاشق از آوازَه ی دلدار مِی ترسد

این طبیب از دیدن بیمار مِی ترسد

صدایش می لرزید. بغض کرده بود. گفتم: «می ترسم. می ترسم که نباشی. نمیگم اگه نباشی می میرم،ولی دیگه زندگی هم نمی کنم.»اشکش روی گونه اش چکید. گیتارش را کنار گذاشت و سِفت بغلم کرد. آرام توی گوشم خواند: «وای از دنیا که یار از یار مِی ترسد»

چند روز بعد پیام داد که دارم مهاجرت می کنم ولی هر جای دنیا که باشم،توی قلبتم.»

حال چند سال است که او را ندیده ام و آهنگ شفیق مرید توی گوشم می خواند: «نگاه چشم جادویش به هر ساعت به یاد آید.»