عزیز موهایم را بافته بود و دور از چشم مامان،پسته های آجیل را برایم سَوا کرده بود. از لای قرآن نوترین پول را به ام عیدی داده بود و گفته بود: «روی مبل بنشین تا باهم یک چیزی ببینیم.»

یک دستش را گرفته بود به عصای سه پایه اش و با دست دیگر داشت تبلت بابا را از شارژ درمی‌آورد. پسته ها را دانه دانه می خوردم و با هر تکانی،پول راق و تازده ی توی جیبم صدا می داد. کنارم که نشست گفت: «قفل این ماس ماسَک چجوری باز میشه؟»

برایش بازش کردم. خندید و پیشانی ام را بوسید. گالری عکس ها را باز کرد. یکی یکی عکس ها را رد کرد تا رسید به یک عکس قدیمی. یک پسر بچه تپل با لپ های گل انداخته،صورتی گرد و لب و لوچه آویزان. راستش من از تبلت بابا فقط بازی هایش را می شناختم اصلا آن عکس قدیمی را ندیده بودم. پرسیدم: «عزیز! این بابا مصطفی نیست؟»

گفت: «چرا عزیزم خودشه.»

این روزی بود که رفته بودیم کلاس زبان ثبت نامش کنیم. گوشه چادرم را گرفته بود،نِق می زد و کفش هاش را روی زمین می کشید.ابروهاش را توی هم گره کرده بود و اصلا ذوق نداشت. با اینکه تابستان بود ولی سرما خورده بود. دماغش را به پشت آستینش می مالید و هی زیر لب غُر می زد.می گفت: «من می خوام برم درِ مغازه پیش آقاجون رضام. پرتقال ها رو بچینم توی قفسه. سیب ها رو دستمال بکشم.اصلا می دونی آقاجونم هر گوجه گندیده ای که پیدا می کنم یک اسکناس بیست تومنی بهم میده،میگه جنس خوب باید داد دست مشتری.»

خبر نداشت که این دستور آقاجون رضاش بوده که ببرم کلاس زبان ثبت نامش کنم. خدابیامرز همیشه می گفت: «ما که از دارِ دنیا همین یک بچه رو بیشتر نداریم،باید واسه خودش کسی بشه که دو روز دیگه که سرمون رو گذاشتیم زمین،خدابیامرزی پشت سرمون باشه نه لعن و نفرین.»

برای ثبت نام باید عکس می انداخت. هر طوری بود تا دمِ عکاسی آمد. آقا مرتضی جلوی مان بلند شد. به مصطفی سلام کرد. مصطفی هم دماغش را بالا کشید و گفت: «سوم.»

داشت همه چیز به خوبی پیش می رفت که نمی دانم سر و کله ی دوستش حمید از کجا پیدا شد. یک توپ پلاستیکی رویه دار زیر بغلش زده بود و از آنور خیابان داد می زد: «مصطفی! مصطفی! نمیای بریم فوتبال؟»

انگار حمید فرشته نجاتش شده باشد،تا صدایش را شنید نگاهی به من انداخت دوپا داشت دو پای دیگر هم قرض گرفت و عین فرفره فرار کرد. از روی جوب آب که پرید خشتکش صدا داد. یکهو همه ی بیست تومانی هایی که از گنج گوجه گندیده ها نصیبش شده بود افتاد توی آب. دو زانو کنار جوب نشسته بود،گریه می کرد و داد می زد که: «من نمی خوام برم کلاس زبان»

دلم برایش سوخت ولی از دستش عصبانی بودم. سرش داد می زدم که: «خوبِت شد. همینو می خواستی؟»

حمید تا وسط کوچه بهارستان دنبال پول ها دویده بود. نزدیک بساط دوچرخه سازی پریده بود توی جوب و داشت بیست تومانی ها را از لای آشغال سبزی ها و کف و چرک گرمابه اصغر جدا می کرد. عقم گرفت. از همان بالا که می آمد پاچه شلوارش را می چلاند و آب و آت و آشغال های ته کفشش را می تکاند.بیست تومانی ها را یکی یکی بوس می کرد و روی سر کچلش پهن می کرد. مصطفی،حمید را که دید زد زیر خنده. بلند شد دماغش را با پشت آستینش پاک کرد و دوید سمت حمید و بغلش کرد. حمید کمر شلوار مصطفی را کشید و گفت: «از توی خشتکت،آسفالت خیابون معلومه،عجب اوضاع قاراشمیشیه. اینجوری می خوای بری زبون خارجکی یاد بگیری؟» بعد هر دو با هم خندیدند.

مصطفی با آقا مرتضی رفت که عکس بیندازد، حمید هم اسکناس ها را به پشت شیشه عکاسی میچسباند تا خشک شوند. روی یکی شان با خودکار قرمز نوشته شده بود:

«آنقدر در دریای خون شنا می کنیم تا به ساحل آزادی برسیم*.»

_عزیز! این همون جمله ای نیست که توی بهشت شهدا،روی قبر بابا مصطفی نوشته؟

چرا عزیزم خودشه...


*از وصیت نامه یکی از شهدا

به یاد همه ی شهدای مدافع حرم

ایده کار از کتاب قلب نارنجی فرشته مرتضی برزگر