راستیَتِش یه نگاه بیشتر ندیدیمِش.یه لحظه،سرسری و جم و جور.نه چِش تو چِش شدیم،نه رنگ ماتیکشو دیدیم. تا تُف مو نو قورت دادیم دیدیم از کنارمون گذشته.

تو دلمون خالی شده بود.حال خودمونو نمی فهمیدیم. دستی لای موهای افشونِمون بردیم و با خودمون گفتیم،که لابد مام شبیه عوام الناس عاشق شدیم دیگه. درسته که دُرُسْ حسابی ندیده بودیمش ولی افسار دلمونو گرفته بود و بدجوری می کشید. برگشتیم صداش زدیم: «دلبرا،خاک درت تاج سرم»

وقتی برگشت بند دلمون پاره شد. انتظارشو نداشتیم بعد اون همه سال ببینیمش. مرضیه رو میگیم.همون جوری خوشگل و فِرمو جلومون وایساده بود.چشاش برق می زد و رنگ لباش همون صورتی بود که ما دوست داشتیم.

بهش گفتیم:یادته لباس قشنگای تو گنجه رو تنت می کردی،عروسمون می شدی و مام آقاتون. مصطفی،حمید و بقیه از سر کوچه بوربور تا تهش دنبالمون می افتادن،دست میزدن و مثه ماشین عروس بیب بیب می کردن.بساط عروسیمون با دمپایی های خاله رقیه به هم می پاشید و از رو بالکون داد می زد:«ذلیل شده ها چه رویی دارن حیا هم خوب چیزیه والا»

بی وفا تو تموم خاله بازی های عهد کودکی شوهرت بودیم و حالا حلقه ای رو دستت کردی که می تونست مال ما باشه...