روی همین تخت خوابیده بود،جناب سروان. روی لبش لبخندی نشسته بود،ریز، دیوانه کننده. چشم هاش روی هم بود و گونه هاش سرخ. با آنکه گفته بودم من حنایی رنگ موهای خودت را دوست دارم،ولی رنگ گرفته بود. یک زرد ملایم که به اش می‌آمد. راستش آنقدر چهره ی معصومانه ای به خود گرفته بود که برای لحظاتی همه چیز را فراموش کردم.

خودش هم دو روز قبل از آنکه بکشمش پرسید:«فراموش کردی؟»

به دروغ گفتم: «آره»

خندید،بازویم را گرفت و زیر لاله گوشم آرام گفت: «آشتی دیگه؟»

سرم را به سرش چسباندم و گفتم :«آشتی،آشتی»

گونه ام را بوسید و بلند شد که برایم قهوه بیاورد.بساط قهوه اش همیشه به راه بود. همیشه می گفت بالاخره یک روز دستی به سر و گوش خانه پدری اش می کشد و کافه اش می کند. قهوه را که آورد گوشی را دستم دید گفت: «مگه نگفتی فراموش کردی،حذفش کن دیگه»

حذفش کردم ولی یک لحظه هم نمی توانستم آن پیامکی را که اشتباهی برایم فرستاده بود،آن سه کلمه ی لعنتی ِ «باشه مرتضی جانم» را فراموش کنم.یادم نمی آمد که آخرین بار کی مرا علی جان صدا زده بود.اصلا عادت نداشت که پسوند جان پشت بند اسم ها بگذارد.ولی همه ی پیام هایش را خوانده بودم یک بار هم مرتضیِ خالی صدایش نزده بود.«مرتضی جان دوستت دارم،مرتضی جان...»

فردای آن روز آخر ساعت اداری پیش رییس رفتم و برای چند روز درخواست مرخصی کردم. پشت میز روی صندلی لم داده بود و وانمود می کرد که سرش شلوغ است. همان طور که جای مُهر پیشانی اش را رها نمی کرد جوهر خودکار هم دست بردار دست هاش نبود. هر طور بود موافقت را گرفتم و به خانه برگشتم.

می خواستم از حدسی که زده بودم مطمئن شوم. می خواستم همه چیز را به چشم خودم ببینم.فقط کافی بود یک موقعیت برایش فراهم کنم.برای همین، به فرشته گفتم که یکی از دوست های قدیمی ام فوت کرده و دارم به شهرستان می روم. خواست بگوید که من هم می آیم ولی پشیمان شد گفت: «خدا رحمتش کنه،باشه الان پیرهن مشکی ت رو واست اتو می کشم»

توی اتاق مشغول اتو کشیدن بود که چندتا از قرص های خواب آور خودش را توی قهوه ساز ریختم.

جناب سروان! شب سردی بود تمام تنم مثل دلم می لرزید. ساعت هنوز ده نشده بود ولی قرص ها کار خودشان را کرده بودند. همین جا روی همین تخت افتاده بودند. بدن بدون مویشان خیس عرق بود. نفس هاشان هنوز تند می زد. دست های خودکاری اش را دور گردن فرشته حلقه کرده بود. تاب نیاوردم جناب سروان بخاری را تا ته زیاد کردم و لوله اش را درآوردم...