چشم هات کاسه خون بود،سرخ. اشکی برای جاری شدن در بساط نداشت. دوروبَرت پر بود از شیشه خرده های آینه ای که دروغ بلد نبود. طبق عادت،دست می بردی موهات را زیر روسری پنهان کنی،ولی مویی در کار نبود. آنقدراهم بد نشده بودی،با چشم های بیرون آمده از زیر سلطه ابرویت،همان طور عاشقانه زل زده بودی به من و دهانت پر بود از بد و بیراه،فحش و ناسزا. که دست بردار از سرم،رهایم کن بگذار به درد خودم بمیرم،برو.

رفتم. در را بستم،روی شیشه «ها» کردم و برایت نوشتم «دوستت دارم»

عصبانی بودی از خدا،من،زندگی،همه و همه گِله داشتی.بغضت داشت خفه ات می کرد ولی ذوق کردی،لبخند کم جانی روی لبت نشست که برایم کافی بود.

چند دقیقه بعد صدای شیون همه ی بیمارستان را برداشت. بغضت را با تکه شیشه ای ترکانده بودی و خون گلویت همه ی اتاق را برداشته بود...

∆∆∆

رفتم و حالا،لبه ی پشت بام روبه‌رویم ایستاده ای،کلاه گیست را آنقدر خوب چسبانده ای که با آن منیژه سابق مو نمی زنی. نگاهت میکنم،خنده ام می گیرد. تقارن ابروهات را آنقدر بد مداد کشیده ای که نمی توانم جلوی خودم را بگیرم قهقهه می زنم. نگاهم می کنی توام میخندی،دیگر عصبانی نیستی،درد داری ولی به روی خودت نمی آوری. نگاهی به پایین می اندازی مطمئن می شوی آنقدری بلند هست که جفتمان را نفله کند. میان غوغا و هیاهوی جمعیتی که قصد دارند منصرفمان کنند در آغوشم می کشی و پایین می پریم...

∆∆∆

رفتم و حالا،روی مزارت نشسته ام. دو روز بعد از آنکه از بیمارستان مرخص شدی از خر شیطان پایین آمدی و قبول کردی که زنم باشی. خانه مان را به سلیقه تو چیدیم. درد هایت را کنار گذاشتی،غذا پختی،چای دم کردی،هر آنچه عشق در چنته داشتی برای زندگی مان مایه گزاشتی.

خودت را به غش زدی،افتادی. جانم داشت به لبم می آمد بغلت کردم،صدایت زدم،چشمانت را باز کردی و بلند بلند خندیدی. دوباره چشم بستی و بغلم کردی. چشم بستی و دیگر باز نکردی. وقتی از بغلم جدایت کردم صورتی لبانت را خون بود که سرخاب زده بود...

پ.ن:سه حالت مختلف از یک ماجرا