روزی روزگاری در کنار رود خانه الاغی زندگی می کرد که خیلی مغرور بود.او یک روزی به حمام رفت موهایش را شانه کرد. الاغ فکر می کرد که یک اهو است .بعد از ان به طرف جنگل به راه افتاد.وقتی که به وسط جنگل رسید همه ی حیوانات دور او جمع شدند. همه ی حیوانات از زیبایی او حرف میزدند . الاغ دیگر مشهور میشود. شیر هم کم کم به میدان نزدیک شد . حیوانات وقتی شیر رادیدند فرار کردند. شیر می خواست الاغ را بخورد . الاغ از تصمیم شیر باخبر شد. وقتی که میخواست فرار کند .شیراو را گرفت .ولی الاغ با سختی توانست از چنگ شیر فرار کند.الاغ بهکنار رودخانه امد و زخم هایش راشست اوتصمیم گرفت دیگر مغرور وخودبین نباشد.