روزی کوهنوردی خواست از کوهی بالا برود رفت و رفت تا به نزدیک نوک قله نزدیک شد ناگهان پایش از روی سنگ ها لیز خورد و سقوط کرد اما چون طنابی بر دور کمرش داشت بر زمین نیافتاد،تا شب ماند و وقتی فهمید جانش سخت در خطر افتاده با صدایی بلند گفت:خدایا کمکم کن!در همین حال صدایی در آسمان آمد:ای بنده اکنون که از خداوند کمک خواسته‌ای خداوند هرگز تورا تهیدست رها نخواهدکرد و دست حاجتت را خالی پس نمیدهد،پس طنابت را بِبُر کوهنورد پیش خویش گفت:اگر طنابم را ببرم حتما خواهم مرد پس من دوس ندارم بمیرم و همینگونه می مانم تا بنده ای بیاید وکمکم کند روز نامه ها هفته بعد اینگونه نوشتند: (صلیب سرخ کشور جسد مردی را کشف کردند که بر روی کوهی از سرما مرده بود اما جالب آن این است که این مرد تنها یک متر با زمین فاصله داشت)! .نظر یادتون نره