روزی یک موش هواسپرت دوان دوان به شیر رسید، و پای خود را روی دم شیر گذاشت،شیر که خوابیده بود از خواب پرید و عصبانی شد موش پا به فرار گذاشت، اما موفق به فرار نشد و شیر او راگرفت. شیر با عصبانیت گفت:((چرا مرا از خواب بیدار کردی.))😣😣😣😈👹 موش گفت:((من دوان دوان و بازی بازی می رفتم که حواسم نبود وپایم روی دم نازنین و زیبای شماران اگر می شود مرا ببخش و رهایم کن، شاید من هم تورا نجات دهم ویا مرهمی برای درد تو باشم.)) شیر خندیدو گفت:((تومرا نجات دهی😂😂تو مرهمی برای درد من باشی😂😂برو و دیگر بر نگرد و حرف بزرگ تر از دهنت نزن😎😎 شیر موش را ازاد کرد. وقتی که موش رفت، شیر خندید و گفت:((اومرا نجات دهد و یا مرهمی برای درد من باشد😏😏 چند روز گذشت شیر در تله افتاد و دچار گرفتاری شد و نعره ی بلندی زد، موش که ان ترفند ها بازی می کرد صدای نعره‌های شیر را شنید،وبه طرف شیر دوید، موش دوید و دوید پدر اخر به شیر رسید. او شیررا دید که دچار دردسر شده بود. موش نخ های تله را جوید و تله را پاره کرد و شیر از تله بیرون رفت و فرار کرد. از این روز فهمید که کوچکترین ها می توانند کار هایی بزرگ و خاص انجام دهند.😎😎😉😉. همیشه پیروز باشید