آسمان نیمه ابری بود اما باد به شدت میوزید مشغول مطالعه در خانه نسبتا نقلیمان بودم که با هوهوی باد که با شدت به صورت پنجره ها سیلی میزدحواسم پرت شد.کتاب را کنار گذاشتم و به کنار پنجره مستطیلی شکل رفتم.رنگ و روی رفته پنجره چنگی به دل نمیزد.گردوغبار کل خیابان را در بر گرفته بود.عابران به سختی راه خود را پیدا میکردند,من تنها بودم.پدر و مادرم هر دو در شرکتی کار میکردند.اما باز هم وضعیت مالی خوبی نداشتیم.وقتی آن دو کنارم در این خانه نبودند.این به قولی لانه موش هم برایم درندشت بود.مخصوصا الان که هم تلویزیون خراب است و هم وضعیت هوا.آه از نهادم بلند شد.همانطور که به پنجره زل زده بودم صداهایی از انباری که ته راهرو بود شنیدم.نگاهی به کل خانه انداختم و بعد شروع کردم به قدم برداشتن سمت صداها...صداهایی که عجیب برایم ترسناک بودند.....کم کم به صدای جیغ زنی و کودکی تبدیل شد....بی نهایت از صدای جیغ متنفر بودم....خدایا به امید تو.در را باز کردم,تنها مهتابی که در آنجا بود به سرعت تکان میخورد.....اوه خدای من اینجا چه خبر است....تا قدمی برداشتم در پشت سرم بسته شد.هینی کشیدم و به عقب برگشتم که در همان لحظه صدای شکستن و بعد هم تاریکی مطلق.اوه....صدای جیغ دقیقا دم گوشم بود....حسابی ترسیده بودم.دست های لرزانم را برگوش هایم قرار داده و جیغ کشیدم.ناگهان روشنایی بر انباری فروزان شد.نمیدانم نور از کجا بود اما واقعا بهتر از تاریکی بود.به روبرو زل زدم...اه لعنت به این شانس عرق روی پیشانی ام که حاکی از ترس بود را پاک کردم.نفس آسوده ایی کشیدم که هرم نفس های کسی بر گردنم را حس کردم.آب دهانم را قورت داده و با ترس چشمانم را در کاسه چرخاندم.ناخن های درازی را روی کمرم حس میکردم.نوازشگونه بر کمرم حرکت میکرد.بدون فکر چشمانم را بستم که دست ها از روی کمرن برداشته شد,بازهم بدون فکر به طرف در خروجی یا همان در نحس ورودی حرکت کردم.دویدم...دوپا داشتم ده پای دیگر هم برای فرار قرض گرفتم که شانس یاریم نکردو هنوز به در نرسیده پخش زمین شدم.اه لعنت به حواس پرتم.خواستم بلند شوم که ناگهان کسی پاهایم را کشید و من مقداری روی زمین کشیده شدم.جیغی فرابنفش کشیدم.دست ها رهایم کردند.لعنت به من...لعنت به این دستها.....یعنی به غیر از من در خیابان شارلوت پلاک19کس دیگری هم هست؟؟؟حس کردم مایعی گرم از پاهایم جاری شد.کم کم سوزش در پاهایم صدایم را دراورد.با عجزو ناله و فریاد گفتم:چه کسی هستی؟؟از من چه میخواهیی؟؟ناگهان چونه ام با حرکتی سریع بدون اختیار خودم بالا آمد....دختری نحیف و لاغر اندام و بیفزایم کوچک پشت به من شروع کرد به حرف زدن:چیز زیادی نمی خواهم...(صدایش کلفت شدوادامه داد)جسمت را میخواهم.با آن صورت وحشتناک سیاه وچشمان به خون نشسته از روی ترس فریادی کشیدم و در همان حالت دراز کشیده خزیده بخ عقب رفتم که دستی دیگر مرا از پاهایم آویزان کرد.موهای نسبتا بلندم پریشان در هوا تکان میخوردند.همه چیز وارونه شده بود...صداهای فریادو ناله می آمد....بیشتراز همه زمزمه های آرام میان این ناله ها بود .احساس کردم تار به تار موهایم را کسی با وجود میکشد اما آنها سفت در جایشان نشسته اند.با داد گفتم:من جسمم را به کسی نمی دهم....از من و خانواده من دور شو....نابود شو و با صورتی خیس صلیبی که از کلیسا هدیه گرفته بودم را در دستانم فشار دادم.محکم بر زمین فرود آمدم.انگار خدا کار خودش را کرده بود,به محض فرود آمدنم بر زمین با آنهمه درد فراوان به سوی در خیز برداشتم.لنگ میزدم اما سرعتم باورنکردنی بود.در که باز شد با دیدن خانه لبخندی بر لبان سفیدو بی روحم نقش بست.آخ خدایا باری دیگر شکرت را به جای می آورم بعد از این ماجرا به کلیسا رفتم و این موضوع را با پدر در میان گذاشتم.قرار گذاشت بیایندو باهم برویم تا آن خانه را تطهیر کنند.او گفت خدا به موقع نجاتم داد وگرنه جسمم وسیله بازی ارواح شیطانی میشد. بچه ها نظر یادتون نره دوستون دارم❤