بر سنگفرش های خاکستری و سرد خیابان با قدم هایی آرام و بی صدا قدم میزد. در سینه اش سنگینی چیزی را احساس می کرد. سنگینی چیزی را که برایش تازگی داشت. جوانی زیبا و مغرور، از آن جوان ها که در هر کجا قدم می نهند ، توجه حاظران را جلب می کنند. از آنهایی که توانایی تاثیر گذاری بالایی دارند و خود نیز به تواناییشان آگاهند. سرش را بر عکس روزهای پیش، که اغلب بلند میکرد و با غرور به دیگران می نگریست، چنانکه گویی کار بزرگی را انجام داده و حلقه گلی در گردن دارند، اینک به زیر افکنده بود و در رویاهایش به یاد کسی بود . به یاد کسی که تا چند روز پیش با فریب کاری دیوانه واری او را واله و شیدای خویش کرده بود .دختری زیبا اما فقیر که به قول متجددان امروزی ، به قول ثروتمندان ابله و کینه توزی که عشق را در پول و وفاداری را در حساب بانکی خلاصه می کردند آنها در شان یکدیگر نبودند. نه در شان انسانی بلکه در شانی که در زیاده خواهی و ناجوان مردی استوار است. جوان..این جوان که تا دیروز هیچگاه خودش را مقصر هیچ یک از خطاهایش نمیدید،همان خطاهایی که بزرگترهای عزیزش با بزرگواری زائدالوصفی از آنها ، چه کوچک چه بزرگ می گذشتند، کسی که تا به حال دختران زیادی را مجذوب خود کرده و سپس آنها را به حال خودشان رها کرده بود، تنها به این دلیل که می خواست سرگرم باشد، اینک احساس میکرد که با چیز عجیب و تازه ای درگیر شده است. چیزی که بزرگترهایش نه رو به رو شدن با آن را پیش بینی کرده بودند و نه راه گریز از آن را می دانستند. قدم هایش را آهسته تر کرد. به سوی پارک رفت و بر روی نیمکت سبز و رنگ پریده ی زیر درخت کاج نشست و نگاه خسته اش را به کودکان شاد و خندان دوخت. برای چه تا این حد اندوهگین بود؟ راستش را بخواهید خودش هم نمی دانست. اما می دانست که چیزی در اعماق وجودش تغییر کرده است. آیا به خاطر اشک های آن دختر بود؟ یا آخرین کلامش که گفته بود هیچگاه او را نمی بخشد؟ نه..اینها نبود. شاید هم دلیلش خودکشی دختر بود. آخر میدانید قلب شکننده دخترک تاب چنین زخم عمیقی را نداشت. مدت ها طول کشیده بود تا به پسر دل ببندد، چون شرافت فقیرانه اش به او یادآور میشد که نکند مسیر را به خطا رود، اما زمانی که به پسر دل بست، عشقش بدل به عشقی آسمانی شد . عشقی که زمین با همه ی فراخی اش، قادر به تحمل گستردگی اش نبود. جوان، با ناامیدی نگاهش را به زیر افکند و به برگ های زردی که در زیر کفش هایش خش خش می کردند نگریست. آیا این احساس از آن جهت در او پدید آمده بود که خود را نسبت به دختر موجودی متعفن و پست می دید و یا قلبش از آن جهت شکسته بود که میدید تا چه اندازه موجود ضعیفی است؟ پرسش ها یکی پس از دیگری در ذهنش حک میشد، از این احساس متنفر بود .از اینکه می دید گذشته ای که پشت سر نهاده تا چه اندازه مبهم و کثیف است. هنوز لرزش دستان دختر را زمانی که برای اولین بار دستش را گرفته بود احساس می کرد و آن چهره..چهره ای که از شرم سرخ شده بود. و چشمانش..چشمانی که به هیچ عنوان لیاقتش را نداشت. به دیدنش رفته بود. درست دو ساعت پیش . نزدیک به یک ساعت و نیم بالای خاکش نشسته بود و با او درد دل کرده و از او طلب بخشش کرده بود. با این حال می دانست که بخششی در کار نیست. می دانست که مکافات عمل آدمی زودتر از آنچه که حتی تصورش را کند گریبان آدمی را خواهد گرفت. همانطور که گریبان او را گرفته بود. غده ای سرطانی در جسمش که به هیچ وجه امکان درمانش وجود نداشت. نمی دانست آیا به خاطر این درد جسمانی است و مرگ زودهنگامی که هنوز به نیمه های عمر نرسیده گریبانش را گرفته بود تا این حد عذاب میبرد و یا به دلیل بغض سنگینی که گلویش را می فشرد و رهایی از آن درست مثل اجتناب از بیماری اش غیرممکن. اما ..حالا..کمی بزرگتر شده بود و می دانست که بدترین شکنجه برای آدمی همین است اینکه نتواند اشک بریزد. که نتواند فریاد بزند و به خطایش اعتراف کند، که دیر کند و فرصت جبران را از دست دهد. پدر و مادرش آماده بودند و از هیچ اقدامی برای درمان تک فرزندشان فروگذار نبودند، غافل که مرگ بشر در آن هنگامه رخ می دهد که قلب آدمی دیگر یارای تحمل بیهودگی اش را نداشته باشد.