کودک بی صدا می گریست و با پشت دست اشک های گرمش را پاک می کرد. هوا سرد بود و باد گزنده هردم کوبنده تر از پیش بر صورت کوچک و رنگ پریده اش حمله ور می شد.قلب کوچکش به شدت می تپید. عابران بی اعتنا از کنارش می گذشتند و او با التماس به چهره های عبوس و سردشان می نگریست. شاید در آن لحظه..در آن لحظه ی آزاردهنده و غم انگیز..زمانی که تمامی رویاهایش را همچون اشک هایش به ابدیت پیوند میزد،تنها انتظار یک لبخند را داشت.تنها انتظار یک نگاه..نه نگاهی دلسوزانه..نه..تنها یک نگاه. آخر مگر تقصیر او بود که در این شهر متولد شده بود؟ در این شهر کثیف که بوی تعفن انگیز بی اعتنایی اش به آسمان نیز رسیده بود. سرش را با ناامیدی به زیر افکند و به گام های سریع رهگذران گوش فرا داد. از دور ناله ی غمگین سگی به گوش می رسید. و غرش ماشین ها و فریاد چند مرد خشمگین که به یکدیگر دشنام می دادند. انتظار مادرش را می کشید.مادرش به او گفته بود که همین جا بایستد تا او برگردد. درست چهار ساعت می گذشت. در این چهار ساعت..در این چهار ساعت جهنمی..که دوزخ را با همه ی شکنجه ها و دردهایش به سخره می گرفت..جهان با همه ی فراخی اش بر او تنگ آمده بود. شش سال بیشتر نداشت. دخترکی با گیسوانی سیاه و چشمانی به رنگ آسمان،با قلبی و با روحی به رنگ آسمان. هنوز صدای مادرش در گوشش بود. "همین جا بمان تا برگردم" و آخرین نوازش هایش..و آخرین بوسه..بوسه ای که آن هم به ابدیت پیوند خورده بود. برف میبارید. عابران بر سرعت قدم هایشان می افزودند.همه درگیر رویاهای دور و درازشان..همه در گیر زندگی پوچ و بی معنایی که حتی خود نیز دلیلش را نمی دانستند. احساس ترس و وحشت کم کم وجودش را فراگرفت. ذره ذره..آخر می دانید؟ قلب پاکش تحمل چنین دروغ بزرگی را از کسی که او را می پرستید نداشت. "همین جا بمان تا برگردم" مگر می توانست بپذیرد که مادرش دیگر بر نخواهد گشت؟ مگر می توانست بپذیرد که قصه های شبانه اش..همان قصه هایی که همه ی مردم در آنها مهربان و بخشنده بودند و به کودکان تنها یاری می رساندند فریب بوده است. شیطان در گوشه ای ایستاده بود و لبخند میزد..به بی اعتنایی عابران ..به بی اعتنایی شهر. لبخند میزد اما دلتنگ بود. خودش هم نمیدانست چرا. آخر می دانید شیطان هم با همه ی فریب کاری اش..تا به حال..از همان ابتدای خلقت تا به حال..هیچگاه نتوانسته بود دل سیاهش را راضی کند که کودکی بی پناه را به حال خود رها کند. و در این اندیشه بود..اندیشه ای غریب..که مگر این آدمیان از لجن ساخته شده اند که تا این حد به یکدیگر بی اعتنایند؟ و در دل به خویشتن احسنت می گفت که به آدمیان سجده نکرده است. کودک همانجا کنار دیوار نشست ،دیگر برایش رمقی نمانده بود. سرش را به دیوار تکیه داد. آخر مگر تقصیر او بود که در این شهر کثیف زاده شده بود؟ در شهری که رنگ از رخساره ی بشریت برده بود. شهری که عرق شرم بر پیشانی زمین نشانده بود. صبح روز بعد..زمانیکه برف تمام شهر را کفن پوش کرده بود. جسم یخ کرده ی موجودی بی نوا..کنار دیوارهای خاکستری توجه عابران را به خود جلب کرد. همه به سویش دویدند و با چشمانی از حدقه در آمده به او نگریستند. همه زیر لب تکرار می کردند: "آه کودک بیچاره" "چه موجود بی نوایی" "چه آدم های سنگدلی که او را به حال خود رها کرده اند" شیطان گوشه ای ایستاده و نظاره می کرد. با چشمانی از تعجب گشاده. "مگر این آدمیان از لجن ساخته شده اند؟" طولی نکشید که همه..تمام مردم شهر..بار دیگر در افکار دور و درازشان غرق شدند. تا روز دیگری که باز..کودکی بینواتر کنار دیوارهای خاکستری پلک هایش را ببندد و عطر غریب بی چارگی اش فضای تعفن انگیز شهر را پرکند.