منو نسرین عین دوتا خواهر بودیم همیشه هوای همو داشتیم. نسرین دختر دایی منه ،یادمه اونروزا نسرین تازه نامزد کرده بود. تابستون بودو هوا خیلی گرم بود دور هم نشسته بودیم که یک لحظه فکری به سرم زد ،به نسرین گفتم:میشه برامون از اون شربت خاکشیرای خنک و خوش طعمت درست کنی اونم فوری قبول کرد ،منم یه چشمک به مرضیه انداختم ،مرضیه خواهر نسرین بود اون اولش منظور منو اصلا متوجه نشد ولی وقتی نسرین به سمت آشپزخونه رفتو سرگرم درست کردن خاکشیر شد ،منم به مرضیه گفتم: ای بابا ! دختر تو که دوهزاریت کجه. بعد بهش گفتم سریع گوشی نسرینو بده ،گفت: برای چی! گفتم:تو گوشیو بده ،متوجه میشی! گوشیو ازش گرفتم و سریع اسممو توی دفترچه تلفن گوشیش تغییر دادم و اسممو ایرانسل ثبت کردم و از گوشی خودم این پیامک رو دادم: مشترک گرامی شما برنده جایزه نفیس این دوره از قرعه کشی مسابقات پیامکی ما شدید لطفا برای دریافت جایزه خود شماره ملی ، شناسنامه وآدرس منزل خود را ارسال کنید. خلاصه بگم که بعد از ریز ریز خندیدن های مرضیه و من ،نسرین سرو کلش از آشپزخونه پیدا شد. اونم چون منتظر پیامک نامزدش بود قبل از اینکه لب باز کنه و تعارفی از شربتای خاکشیر خنکش بزنه سریع سمت گوشیش رفت و وقتی اس ام اس رو دید چشماش از هیجان و خوشحالی درشت تر شد و برق چشماش خبر از زود باوریش می داد انقدر خوشحال شده بود که حتی شماره ی من که آخر پیامک بود نظرشو جلب نکرد و فریاد زنان این خبرو به مادرش هم گفت و فوری شماره نامزدشو گرفت و به او رو هم با خبر کرد. بعد شروع به جیغ زدن کردن و دوان دوان به سمت اتاقش، برای پیدا کردن شناسنامه کارت ملیش رفت ،خلاصه شروع کرد به پیامک کردن شماره ملی و شناسنامه و..... منم که گوشیمو یواشکی گوشه دامنم مخفیش کرده بودم درپاسخ به پیامکش اینگونه جواب دادم: مشترک گرامی لطفا برای دریافت جایزه خود به مخاطبی که روبه روی شما نشسته مراجعه کنید. چشماش از خشم قرمز شده بود، منم سریعا دوتا پا داشتم دوتا دیگه هم قرض گرفتم و از دستش فرار کردم. اونروز و گازی که به بازوی دست راستمو زد و هیچ وقت فراموش نمیکنم.