یک هفته ای میشد صداهای عجیبی که از زیر زمین میامد کلافش کرده بود.اون شب هم بخاطر همون صدا از خواب بیدار شد . بالاخره نصف شب دل زد به دریا رفت تو زیر زمین همه جا تاریک بود تنها یه چیز دید یه انگشت که داشت روی کلید های تلفن کلیک میکرد ، به حساب خودش شماره میگرفت اونم که از این وضعیت خسته شده بود اون انگشت قطع کرد با خیال راحت برگشت تو رخت خوابش.اما شب بعد دوباره این ماجرا تکرار شد.تا 10 شب این کار رو ادامه داد شب یازدهم دیگ خبری از سرصداهای همیشگی نبود. مدت ها گذشت تا اینکه برای اخر هفته به یک مهمونی دعوت شد. روز موعود فرا رسید هنگامی که به مراسم رسید با اولین صندلی خالی که دید بر رویش نشست. مدت کوتاهی گذشت که قریب ای که کناریش بود ، شروع کرد به صحبت با او. در همون هین چشمش افتاد به دست قریبه با تعجب پرسید انگشت های دستات چرا قطع شدن؟؟؟ قریبه : توووو...

دوستان نقد یادتون نره لطفا😊😊