همش حضیون میگفتم نمیدونم از شدت تب زیادی که داشتم بود یا چیز دیگ. داد میزدم که مامان اون پتو رو از تو خونه جمع کن. نمیدونم چرا به پتو گوشه خونه گیر داده بودم مامان هم که همون بار اول که گفتم جمعش کن، تاش کرد برد تو اتاق اما من هنوزم اون پتو همونجا میدیدم. احتمالا اون موقع چشمام آلبالو گیلاس میچیده. هوا خونه خیلی سنگین بود لباس گرم پوشیدم رفتم تو حیاط؛ درخت ها عریان بودن،من بودم یه اسمون ابری، یه حیاط که درختاش خوابیده بودن انگار فقط من بودم که بیدار بودم چشم از اسمون برداشتم گناهمو به سمت درخت انجیر که فقط فقط یه تنه و شاخه های خالی ازش باقی مونده بود،دوختم . اما یه لحظه همونجا خشکم زد یه جسم سفید در کالبد انسان تند تند دور درخت میچرخید میخاستم فرار کنم اما نتونستم حرکتی بکنم همون جا ایستادم و فریاد زدم . مامان هراسون آمد بیرون منو بغل کرد برد داخل. تو زمستون همون سال اون درخت از شدت سرما خشک کرد. بهار سال آینده پدر تنه درخت انجیر رو از رویه خاک زد.  سالها گذشت من دیگ اون دختر بچه 7ساله نیستم اما هنوزم زمانی که اون لحظه رو به یاد میارم ترسی تمام وجود میگیره.

از تمام دوستان عزیزم درخواست دارم نظرشون رو چه خوب چه بد مطرح کنند.