امروز همان روز موعود است همان روزی که قرار است عشقم را به تو ثابت کنم میخوام مثل صدای تیک تاک ساعت کوکی اتاقم بار ها و بار ها در ساعت عشقت، در ساعت عشقم تورا فریاد بزنم و هر بار بر آینه کوچک لوزی شکل روی میزم خیره شوم و تورا در خویش ببینم اما امان از این چهره غمگین امان از چراغ های اتاقم که چشمک زنان از من دلبری می کنند و میخواهند هربار تورا در ذهن من دفن کنند، اما من هر روز به امید تو پرده های اتاقم را کنار میزنم که شاید همراه نوای جیک جیک گنجشکان صدای زیبای تو هم فضای اتاقم را پر کند اتاقی که شاید اگر تو بودی رنگ و بوی زیبا تری به خود میگرفت و جای قالیچه قهوه ای رنگی که حتی نیمی از اتاق را هم نمی پوشاند چمنی می رویید همراه با گل های آفتاب گردان که جلوه ای نورانی به اتاقم بدهند. شاید به جای چند تابلوی زمخت و تیره عکس های دونفره ی ما روی دیوار های اتاق چند متری من جای میگرفتند. اما چه کنم زندگی این چنین است و هر روز آنقدر غمگینم که تصویر تو از آن آینه کوچک حذف میشود و جز این چهره غمگین همراه با موهایی ژولیده و یک سقف سفید بی روح که هر روز بعد از بیدار شدن مجبور به تماشای آن میشوم چیزی نمیبینم و هر بار که به آن آینه کوچک پر غم می نگرم، ناخود آگاه این بیت روی زبانم جاری میشود (وهم تصویر تو در آینه پیداست ولی/چهره غم زده ام مانع تصویر تو شد)، گه گاهی دلم میخواهد آن آینه را بشکنم و به تمام این سختی ها پایان بدهم اما برای من همان تصویر خیالی تو در آن کافیست. بعضی از شب ها آنرا عاشقانه در آغوش میکشم و بر روی تختم با آن پتوی ساده گلدار و بالشتی که هماهنگی آندو عشق را در من دو چندان میکند چند لحظه ای به خواب می روم روی تختی که با رنگ سیاه چوب هایش حس تنهایی من را دو چندان میکند. من هر روز به امید اینکه چشمان درخشان تورا به جای آن سقف بی روح مسخره ببینم بیدار میشوم و هر روزم را میگذرانم که شب به هنگام شانه زدن موهای تو به خواب بروم اما هربار که در جست و جوی تو بودم تو را نیافتم و اما امروز ، امروز درب چوبی کمد دیواری ام را بار ها و بار ها باز و بسته کردم تا لباسی به رنگ چشمان تو بپوشم و حتی شعری برایت آماده کردم که شاید بتوانم از تو دلبری کنم و قلبت را به نام خودم بزنم چون با این اتفاق امشب را میتوانم با خیال راحت بخوابم بدون نگاه کردن به آن آینه لعنتی بدون حتی ذره ای دغدغه نداشتن تو و تا صبح بی واهمه نام تورا تکرار کنم