١١ ساله بودم، اون موقع ايام تابستون مصادف با ماه محرم بود و بالتبع من هم مثل همه، عصرها حسابي ميخوابيدم تا مراسم شبهاي حسينيه رو از دست ندم. اون شب و بعد از مراسم هر كاري ميكردم خوابم نميبرد. درست نميدونم ولي حدود ٢-٣ بعد از نصف شب بود كه با صداي عجيب كه سكوت مرگبار اون شب رو شكست، حسابي جا خوردم. صدايي شبيه سوهان كشيدن روي ميله آهني! واي خدايا نكنه دزد باشه؟ نكنه دزده فكر كرده از مراسم برنگشتيم و به هواي اينكه خونه خاليه اومده دزدي؟ نكنه همون دزديه كه چند وقت پيش هم منزل همسايه چند كوچه پايينتر رو زد؟ پتو رو توي اون گرما كشيدم روي سرم و خواستم كه اصلا به چيزي فكر نكنم. اما صدا مدام بيشتر ميشد و توي گوشم ميپيچيد. بابام چند متر اون طرف تر خوابيده بود و صداي خر و پفش در هياهوي صداي سوهان گم ميشد. سعي كردم به خودم جرات بدم و بابام رو صدا كنم. اما پاهام حركت نميكرد. صورتم از گرما و از ترس خيس شده بود و دستهام ميلرزيد و يخ كرده بود. ده دقيقه اي گذشت و صدا بيشتر شد. كم كم داشتم به اوضاع عادت ميكردم و به خودم مسلط ميشدم كه صدايي شبيه افتادن از بلندي اومد وصداي سوهان قطع شد. ديگه مطمئن شدم دزده داخل خونه شده، با هر زحمتي بود خودم رو به بابام رسوندم و اومدم صداش كنم كه صداي "ما" "ما" ي بلندي فضا رو پر كرد. ديگه بابام هم بيدارشده بود. چشماشو ماليد و گفت چي شده. قبل از اينكه جوابي بهش بدم بي اختيار دوتاييمون به سمت در حياط دويديم. صحنه اي كه ديدم هم جالب بود و هم خنده دار. گوساله زبان بسته از فرط تشنگي با شاخش به دستگيره فلزي در طويله ماليده بود تا در رو باز كرده بود ز از طويله اومده بود بيرون. بعد هم از بالا پريده بود توي باغچه اي حدود ١/٥ متر گود بود تا بتونه از جوي وسط باغچه كه از ديشب كمي آب توش مونده بود آب بخوره. يه كم به بابام نگاه كردم، خنده ظريفي بر لبهاي پدرم نقش بسته بود، من هم حسي مابين ترس، خنده و ناراحتي داشتم بي اختيار قهقهه زدم و گفتم عجب گاودزدي!