از آنجایی شروع شد که هرشب عروسک های ویترین اتاقم را در یکی از مکان های خانه پیدا میکردم و این برایم بسیار تعجب آور بود شبی در خانه درحال شستن ظروف مهمانی بودم که ناگاه صدای جیغ خواهرم را در اتاق شنیدم شیر آب را بستم و با عجله به اتاق او رفتم با دیدن این صحنه خشکم زد ... خدای من همه ی عروسکها تیکه تیکه شده بودند و تکه های یک عروسک به عروسک دیگر چسبیده بود(یعنی مثلا دست یک عروسک به سر عروسک دیگر وصل شده بود)و این صحنه بسیار غیر قابل باور بود خواهرم را دیدم صورتش خیس اشک بود از جایش بلند شد و سریع خود را در بغل من جای داد زیر لب جمله ای تکرار میکرد آرام به چشم های مشکی اش زل زدم و از او پرسیدم :چه میگویی پاسخ داد:هوا،زمین ،پایان گفتم :اینها دیگر چیست گفت:تنها چیزهایی که با ورود به اتاق شنیدم این کلمات بود.... تا نیمه های شب به این سه کلمه فکر میکردم هوا،زمین،پایان حال این سه کلمه ورد زبان خودم هم شده بود ساعت حدودا 3ونیم نصف شب را نشان میداد که ناگاه صدایی از اتاق بغلی شنیدم چیزی مثل دنگ دنگ بود با کنجکاوی تمام بلند شدم و به سرعت خودم را به اتاق رساندم همه ی عروسک های ناقص در هوا معلق بودند همشان به ضلع کوچکی از اتاق پناه برده بودند گویی در همان قسمت محبوس بودند فوری در را بستم و از اتاق خارج شدم قلبم تاپ تاپ میزد .... از آن شب به بعد در اتاق را قفل کردم اما... هفته ی بعد در ساعت 10و نیم شب و درحالی که نم نم بارون می آمد من روی صندلی راک نشسته بودم و کتاب داستانی که معلم خواهرم به عنوان هدیه به او داده بود را برایش میخواندم نگاهم برروی صورت معصومش چرخید پلکهایش همراهی نکرده و بسته شده بودند کتاب را بستم پتویش را تا سر شانه هایش کشیدم و به اتاق رفتم جا پهن کردم وبعداز خاموش کردن لامپها خوابیدم ... ساعت 4و ربع را نشان میداد که صدا هایی گنگ از پذیرایی می آمد با عجله به منبع صدا رجوع کردم باز هم از همان صحنات متعجب کننده خواهرم جودی با چشمان بسته با یک عروسک که دقیقا جزو همان افریته های کوچولو که من انها را در اتاق زندانی کرده بودم بود صحبت میکرد اما من متوجه نمیشدم که چه میگفت زیر لب شکستن ،آزادی و ضربه آخر فقط کلماتی بود که قابل فهم بودند ...... وقتی سرخاک خواهر کوچکم جودی ایستاده بودم معنی همه ی این کلمات مرکب را فهمیدم زجر آور ترین روز های زندگی را بعد از نبود جودی میگذراندم و برای دیدار با جودی لحظه شماری میکردم به طوری که ثانیه ها نفس هایم را میشمرد هرشب و هرشب و هرشب در همان خانه و در همان اتاق میشنیدم خاک،خواهر کوچک ،مرگ،خواهر بزرگ ،ایمان به.. اما بقیه اش را نمیشنیدم انگار برایم یک معما بود اما جربزه ی روبرویی نداشتم .... وتا لحظه ی ترک دنیا نمیشنیدم و فقط به خاطر جودی آن صدا ها را تحمل میکردم واما... امروز تکه ها ی مجهول را کم رنگ میشنیدم و من شنفتن ادامه ی این کلمات را نشانه ای برای کم رنگ شدن خودم از دنیا میدانستم آخرین نفساتم به صورت کامل جمله را شنیدم و مانند پازلی ریز آنقدرکه 40 سال برای جور شدنش طول کشید بالاخره این انتظار سر آمد زمین و هوا برایت پایان می یابد هنگامی که میشکند جسمش و آزاد میشود روحش و آخرین و بدترین ضربه برای توست در حالی که خواهر کوچکت را باید در زیر خاک ملاقات کنی و مرگش را متحمل شوی حالا خود در آخرین لحظات میشنویی ومیفهمی که من شیطان واسطه ای به نام عروسک را برای نابود کردنت میفرستم تا تو به عروسکهایم ایمان بیاوری اما گ... خدایا .... نفسهایم همراهی نکرد و حسرت شنیدن تمام جمله زیر خاک برایم یکی از بزرگترین آرزو ها شد