تو یکی از روزای سرد پاییزی دختری ب سمت خونش میرفت دخترک خوشحال و شاد بود تا با پسری برخوردکرد دخترک با یک نگاه عاشق پسر میشه دختر ب روی خودش نمیاره و سریع شروع ب دویدن میکنه تا میرسه ب در خونه درحالی ک نفس نفس میزد یاد نگاه پسر افتاد پسر فردای اون روز تو همون مسیر منتظر دختر میشه دختر وقتی پسرو میبینه از حول لپاش قرمز میشه پسر میگ خانم کوچولو چرا ترسیدی دختر با صدای لرزون میگ خیر و راشو میره پسر میفته دنبال دختره وبش میگ ازت خوشم میاد با من دوس شو چن روز میگذره تادختر قبول میکنه دختر عاشق میشه بعد چن ماه پسر ب دختره میگ مانمیتونیم باهم باشیم من برا سرگرمی باتو بودم دختر از شنیدن این حرف دنیاش تار میشه دختر عاشق اون بود باور نمیکنه تا روزی ک پسر زنگ میزنه بیا جلو خونتونم دختر سریع میره با خوشحالی ولی وقتی میرسه پسر پاکتی میده ب دختره دخترک وقتی پاکت و وا میکنه میبینه پسر درحال ازدواجه پسره عذرخواهی میکنه دختر میدوه سمت اتاقش و رو تخت کلی گریه میکنه از خودش میخواد تا فراموش کنه عشق یک طرفه ای رو ک براش پیش اومد و قول میده ب خودش هیچ وقت از سر هوس عاشق نشه