«آن طرف در» وقتی که صدای خنده‌هایشان را می‌شنوم، چشمانم را می‌بندم و به اتاق رفته و در را به هم می‌کوبم. همسرم نزدم می‌آید و حالم را جویا می‌شوم. -خوبم، فقط سرم یکم درد می‌کنه. بچه‌اش را که خیلی هم به خودش شباهت دارد، به خانه‌ی من می‌فرستد و مهمان دعوت کرده و همراه زنش قاه قاه می‌خندند. آن وقت من باید درست در واحد رو‌به‌رویی او، از شیطنت‌های بچه‌هایمان سرسام بگیرم! شب‌ها، در حالی‌ که شوهر من خروپف کرده و اعصاب مرا بهم می‌ریزد، او آن طرف دیوار برای زنش آوازهای پر سوز و گداز می‌خواند و آنقدر صدایش بلند است که تا خانه‌ی ما هم می‌آید. شاید هم لالایی می‌خواند... آخر بعد از آن، همه جا را سکوت پر می‌کند. یک بار انگار زنش مریض شده بود که او آمد و از من دستور پخت سوپ ورمیشل را گرفت. اما وقتی من مریض می‌شوم به طرز وحشتناکی خانه‌ام، خالی از سکنه شده و خودم باید حال خودم را خوب کنم. وقتی به خانه‌های یکدیگر می‌رویم، می‌بینم که همه‌ی وسایلشان لوکس است و خانه‌ی من، در مقابل آنجا، جایی شبیه به غار می‌ماند. زنش به من می‌گوید که شوهرش ایده‌آل‌ترین مرد دنیاست. بچه‌اش همیشه اتوکشیده و مرتب است و بچه‌ی من حتی نمی‌گذارد که موهایش را شانه بزنم. همیشه وقتی خرید می‌کنند، او همه‌ی کیسه‌های خرید را دستش می‌گیرد و به زنش زحمت نمی‌دهد؛ اما من همیشه تنها خرید می‌کنم، چون شوهرم خانه نیست. هرچند روز یک‌ بار بچه‌شان را به من می‌سپارند و با هم به سینما می‌روند. راستی! آخرین باری که من فیلم دیدم کِی بود؟ خدایا، انصاف است؟ من او را دوست داشتم و نتوانستم ابراز علاقه کنم. او خبر ندارد از دلم و من حالا باید خوشبختی‌های مداوم همسرش را ببینم؟! کاش او هم مرا دوست داشت. من و او کنار هم زوج ایده‌آلی می‌شدیم اگر... . چشمانم را می‌بندم تا تمام شود افکارم و پیش وجدانم شرمنده نشوم. *** زنم مدام مهمانی می‌گیرد و بچه‌ی بیچاره‌مان را به دست او می‌سپارد و بعد با مهمان‌های بی‌نمکش قاه قاه می‌خندد. همه‌ی دنیای زن من، چشم و هم‌چشمی‌ است و به همین خاطر من به عالم و آدم مقروضم، در حالی که او به همسرش فشاری نمی‌آورد و اهل این کارهای زنانه‌ی لوس نیست. بجای گرفتن دورهمی، به بچه‌اش می‌رسد و من تا به حال بچه‌ای به مؤدبی فرزند او ندیده‌ام. تنها وقتی که می‌توانم کودکم را ببینم، شب‌هاست. او را به اتاقمان می‌آورم و برایش آوازهایی از دلم می‌خوانم. دلی که زن واحد روبه‌رویی را می‌خواست و به او نرسید! یک‌بار بچه‌ام مریض شد و همسرم در کارهای بی‌فایده‌ی خودش غرق بود و مدام با دوستانش به گردش و تفریح می‌پرداخت. برای اینکه آبروی زنم نرود، رفتم به او گفتم که همسرم مریض است و دستورپخت سوپ ورمیشل را گرفتم. دست‌پختش عالی‌ست و این را همه‌ی اهالی ساختمان می‌دانند. راستی!آخرین باری که غذای خانگی خوردم کِی بود؟! زنم هر چند روز یک‌ بار یک چیزی را بهانه کرده، با حالت قهر از خانه خارج می‌شود. می‌دانی؟ شاید اگر فرزندم مدتی در خانه‌ی او تربیت شود بد نباشد. به او می‌گویم که می‌خواهیم به سینما برویم و فرزند بینوایم را به او می‌دهم. همیشه زنم از من می‌خواهد که همراهش به خرید بروم. نمی‌خواهم و او اصرار می‌کند. خودش نیز حتی  یک کیسه بلند نمی‌کند تا کمی از حجم خستگی‌هایم بکاهد. اما او زن مستقلی ا‌ست! خودش همه‌جا می‌رود و برای بلند کردن کیسه‌ها، منت شوهرش را نمی‌کشد. همه‌ی اهالی ساختمان از او به عنوان زنی قوی و در عین حال نجیب و خانم یاد می‌کنند. خدایا، انصاف است؟ من او را دوست داشتم و نتوانستم ابراز علاقه کنم. او خبر ندارد از دلم و من حالا باید خوشبختی‌های مداوم همسرش را ببینم؟! کاش او هم مرا دوست داشت. من و او کنار هم زوج ایده‌آلی می‌شدم اگر... . چشمانم را می‌بندم تا تمام شود افکارم و پیش وجدانم شرمنده نشوم.