ترس در چشمانش بیداد میکند .اومیداند که نبایست چنین تصاویر هولناکی را میدید .به هر کجا میرود حس میکند شخصی درتعقیب اوست .جسد سفید قبا کماکام درذهن لیلا نقش بسته،همه خوابند اما او قلبش نه بلکه تمام وجودش میلرزد.نمی تواند چشمش را بر هم نهد.چون دیو سرخ اورا هر ثانیه اذار میدهد.نگران فر داست (ای کاش فردا هرگز نمی امد».تمام شب را از این پهلو به ان پهلو شد.بالا خره روز سیاه چشم باز کرد.ولیلا مجبور بود درمسیر هولناک سرنوشت قرار بگیرد .او می بایست مسیر بسیار طولانی را به تنهایی به مدرسه میرفت واین بار ترس با او هم سو شده بود هر قدم که از خانه دور تر میشد .بیشتر ترس او را در اغوش می گرفت وصدای گفت وگوی مادرش با زن همسایه پر رنگ تر می شد «دیروز یک دختر بچه پنج ساله را دزدیده اندواعضای بدنش را بیرون ا‌ورده اندودر زیر پل نزدیک همین ر‌وستا رها کرده اند...احتمالا تکفیری هستند .چون روستا ی ما کنار مرز است بیشتر درخطریم.»او با هزاران فکر به مدرسه رسید .بچه ها مشغول بازی کردن هستند اما لیلای کلاس دومی در گوشه ای کز کرده وبه صحبت بچه ها با هم می اندیشد.«ادم کش ها یک بنز بزرگ دارند وبچه ها را میکشند ودرون ان قرار می دهند ».زنگ اخر را معلم زدوبچه ها از کلاس خارج شدند. یک بنز در حال نزدیک شدن به مدرسه است لیلا سر از پا نمی شناسد وشروع به دویدن می کند .ترس در تعقیب اوست صدای قلبش دل اسمان را می لرزاند او سر نوشتش رانفرین می کند«من نمی خواهم بمیرم،من نمی خواهم بمیرم».هر قطره اشکش دل زمین را می لرزاند.ارامش به خانه قلبش باز می گرردد وقتی خا نه را از دور میبیند.ترس تا روز بعد با اوست لیلا با پدرش به مدرسه می رود ودوستانش را صحیح وسالم میبیند.