نگاه مردانه اش را به پایین انداخت، دیگر نگاهم نمیکرد، من هم نگاهش نمیکردم، از چشم هم افتاده بودیم، برگ زیر پایم را با ملایمت خرد کردم، پاییز در عمق وجود هردوی ما نفوذ کرده بود، او دلسرد و من هم چشمانم باران پاییزی شده بود.. لباس چهارخانه ی مردانه اش را درست کرد، کمی یقه اش را بالا کشید، من داشتم برگ دیگری را زیر پایم خرد میکردم، خودم را به ان راه زده بودم، صدایش را شنیدم +میخوای بری برو، ولی دیگه چرا برگ ها رو خرد میکنی? سکوت کردم، بادی درختان جنگل را لرزاند، یک مشت برگ بی زبان دیگر هم به زمین افتادند، نتوانستم سکوت کنم، پایم را روی برگ دیگری گذاشتم با تمام وجود له اش کردم، برگشتم ، نگاهش کردم، سکوت کرده بود، منتظر جواب بود، با حالت پرخاشگرانه ای گفتم: نه فقط امروز، بلکه تا صد سال دیگه هم که شده، تموم برگای پاییزی رو خرد میکنم تا دیگه هیچ خاطره ای از پاییز و کوفت و زهرمار و تو نداشته باشم. اینا برگ ان، ولی نه برگه معمولی ، همشون خاطرن، نه خاطره ی معمولی...! دست از حرف کشیدن برداشتم، نگاهش کردم، خندید، من هم خندیدم، خل شده بودیم، هوای پاییز در سرمان رفته بود، نمیدانستیم بمانیم یا که برویم. مثل پاییز دو دل شده بودیم. اما من رفتم، او ماند، تعجب کردم، بیشتر رفتم، او باز هم مانده بود، یک برگ لعنتی دیگر را هم زیر پاهایم خرد کردم، داد زدم: حالا که نمیری به درک، من میرم. و زیر لب فاتحه ای برای هردویمان خواندم، داد زد، به سلامت..! من هم داد زدم: پاییز ، به سلامت.. و الان ماه هاست كه زمستان شده است...! #زهراب