چون تیله در بَّر و کویر ، بین هزاران سنگ تیر می زیسته گوهر چو لیک ، این آینه را کَس ندید روزی بِسانِ صاعقه ، یک دم بیامد کاشِفه کاشف شدُ دیوانه شد ، تیله بدیدُ عاشق شد بُرد ، به شهر شعور ، برُدَش به بالین گور آن تیله شد پر قیمت ، کاشف بِشُد پر نعمت لیکن در این ویرانه ، تیله بِشُد آواره هر دَم به سویی روانه ، ای تیله ی بیچاره خسته از این آوارگی ، وز این همه دل مُردِگی هم عاقبت خُردُ خمیر ، این تیله ی بی یار و پیر از آن کویرِ خشک و سرد ، آمد به کوچه ی سرد ! فرقَش چه بود ای کاشف ؟ تیله بِمُرد ای کاشف ! تنها به دور از سنگ تیر ، اینجا بِمُرد تیله ی پیر قبری نبودش ، بِمُرد ، عاشق بزیست و مُرد ! سزا نبودش این چنین ، مُردن در این سر زمین غربت گلویش را گرفت ، سر ریز شد ، عمرش گرفت !