روزی با دوستان قصد کوه کردیم. پس از هماهنگی های بسیار، قرار بر این شد که فردا، ساعت پنج صبح، در ضلع غربی میدان هروی، ما بین سرویس بهداشتی و وسایل ورزشی پارک، همدیگر را ملاقات بنماییم. شب هنگام وسایل را در چمدان گذاشته و زود خوابیدم تا فردا صبح دیدگانم یاری کنند و بیدار شوم.

ساعت چهار و پنجاه دقیقه به محل قرار رسیدم. پس از چند تنفس صبحگاهی، احساس کردم که یک چیز این دور و بر می لنگد. پس از کمی تامل به کنه قضیه پی بردم. فست فودی ای که رو به روی پارک، آن طرف خیابان بود، دیگر وجود خارجی ندارد. یک مغازه ی اسباب بازی فروشی جای آن را گرفته بود. آن موقع را به یاد می آوردم. آن زمان از اَزمنه که با رفیقان عزم را جزم می کردیم و هزار تومان-هزار تومان روی هم می گذاشتیم؛ عدد که به هفت هزار تومان می رسید، پنج تا دویست تومانی دیگر، هر طور شده از ته کیف و جیب هایمان در می آوردیم؛ بلکه بتوانیم یک «پیتزای مخصوص، با نوشابه» به قیمت تنها هشت هزار تومان خریداری کنیم.

داشتم طعم آن خمیر زردش را مزه مزه می کردم، که دوست شماره ی یک را دیدم. با آن گام های بلندش مانند بابا لنگ دراز داشت به من نزدیک می شد. هر دو با هم گفیتم:«به!» سپس روی میز شطرنج پارک نشستیم و یاد قدیم بنمودیم.

ساعت پنج و سی دقیقه بود. دوست شماره ی دو وارد صحنه شد. در این موقع یکی از سمت خیابان فریاد زد:
ــ آقا این پراید زرده برا شماس جلو پارکینگ پارک کردید؟

در این هنگام دوست شماره ی دو رو به دوست شماره ی یک کرد و گفت:
ــ چی! پراید زرد خریدی ما نمی دونستیم؟

من سریع به آن مرد گفتم:« نه خیر آقا برای ما نیست.»

و این جا بود که سوءتفاهم ها از بین رفته و در ساعت پنج و سی و پنج دقیقه دوست شماره ی سه با کوله باری عظیم از راه رسید. حال فقط یک نفر مانده بود. دوست شماره ی چهار! به وی زنگ زدیم. پس از مدتی گوشی را برداشت. ما با حالتی معترضانه گفتیم:«چرا این قدر دیر کردی؟» وی با حالتی خسته جواب داد:
ــ حاجی ببخشید! توی اتوبوس خوابم برد. وای! الان رسیدم ایستگاه ته خط!

در این هنگام دوست شماره سه تلفن را قطع کرد. او با جلوه ای مقتدر نمایانه، بلند شد و با ابرو هایی در هم تنیده گفت:
ــ وقت آن رسیده است که دوست شماره ی چهار را از گروه اخراج کنیم. برادر استیو جابز فقید هم اگر بود، همین کار را می کرد.

بین صحبتش خواست راه برود که ناگهان پایش به بند کفشش گیر کرد و مانند گیلاسی دو قلو به زمین خورد. این جا بود که قدرت سادیسم گونه ی دوست شماره ی دو لکه ی ننگی بر سوابق دوست شماره ی سه انداخت؛ که هرگز با صابون گلنار پاک نشده و دارنده را مجبور به خرید یک بسته شش تایی صابون لوکس می کند.

ساعت شش و پانزده دقیقه، دوست شماره ی چهار به محل قرار رسید. پس از طی برنامه ها، کوله ها را بر پشت انداخته و برای فتح تپه ی شمس آباد (محله ای نزدیک میدان هروی) آماده شدیم. اولین قدم را برداشتیم که ناگه دوست یا دشمن شماره ی پنجی، به صورت کاملا غیر منتظره، رو به روی دیدگان ما ظاهر شده و به ما فهماند که کوه پیمایی همین جا به پایان رسیده است.