ارام روی صندلیم نشستم و به بخار های چای که به هوا می رفت خیره شدم ..! یک لحظه زمان و مکان را فراموش کردم و از بند حال ازاد شدم و به گذشته پر کشیدم ..! به فراز اسمان هایی که یکی از پرستو های مهاجرش تو باشی ..! دیگران مهم نیستند اگر تو باشی میان صدها پرنده فقط تو را می بینم ..! یاد ان روز در کافه دولت افتادم که رو رویت نشستم و تو با لبخند همیشگیت که گوشه لب های جا خوش می کرد نگاهم می کردی ومن باور کن خوشبخت ترین زن این جهان بودم ..! خوشبختی را من در تو خلاصه می کنم می دانی ؟ من اصلا جز تو مفهوم دیگری را بلد نیستم اما تو را از عین عشقت تا قاف دوست دارم یا مثلا ان روزی که در هوای سرد کوچه پس کوچه های تهران قدم می زدیم و اسمان شوخیش می گرفت و برف را هدیه عشقمان می کرد گرچه پایدار نبود ‌‌‌..! بارها دلم شکسته که چرا دیگر نیستی و باز من و این بخار خالی از عشق و زمستانی که به برگها هم رحم نکرد .....