در روزی از روز هایه سرد زمستان پسری ۱۱ ساله تنها مشقوله برف بازی بود،پسر چند زرف بستنی خانواده برداشته بود، توشو بابرف پر میکرد و باهاش قالب هایه برفی به شکل اجر میساخ ، با پاش مربعی پنج در پنج کشیده بود و خشت هایه برفیش رو رویه اون میچید کم کم بچهایه محل که مشقول برف بازی بودن با کامل شدن رج اول خشت هایه برفی نظرشون به پسر جلب شد، از رجه اول مشخص بود که قراره خونه یه خیلی قشنگی ازش در بیاد همه دوست داشتن تو ساختنش سهیم باشن یکی از بچه ها به ترفش اومدو گفت :منم میخام خونه بسازم چیکار کنم پسر جواب داد:کمک نمیخام خودم میخام بسازمش _:انقدر خسیس نباش بزار باهم بسازیم اسمه من ارشه اسمه تو چیه _:گفتم نه ماله خودمه با کسی قسمتش نمیکنم ارش گوشش بدهکار نبود یکی از زرف هایه بستنی رو برداشت و شروع به پرکردن زرف کرد و یه قالب برف جلویه پسر گزاشت پسر اسبانی شد قالبه برفو برداشتو ترف ارش پرتلب کرد :نگه نگفتم همش ماله منه کمک نمیخام برو گمشو. ارش رفت . یک پسر تنها ۱۱ ساله با چنتا قالبه یخی ساعت ها مشقول کار بود دستاش بی حس شده بود اما به خونه نمیرفت ساعت ها و ساعت ها گذشت شب شد و پسر هم چمان مشقوله کار کردن بود همه یه بچه ها دیگه به خونه هاشون رفته بودن اما پسر در حاله ساختن خونه بود از صبح تا اون موقه پسر تونسته بود هزار قالب درست کنه و رویه هم بچینه ارتفاعه خونه به اندازهیه قدش رسیده بود ساعت نزدیکایه ۱۲ شب بود اما پسر به خونش نمیرفت ساعت نزدیکایه یک بود که یک خانم و اقا سراسیمه دوان دوان نزدیکه زمینه بازیه بچها شدن ، با دیدن پسر هردوشون اروم گرفتن یواش یواش نزدیکه خونه یه نیمه کاره شدن _:اهی پسر میدونی ساعت چنده پسر که دستاش دیگه هسی نداشت با شنیدن صدایه پدرش بغض گلوش رو گرفت _:دیگه وقتی نداریم باید یه خونه داشته باشیم تمومه سیمو کرردم یه خونه بسازم اما خونه خیلی سرده کفش سرده قدم بیشتر از این نمیرسه که اجرارو رو هم بزارم _:منزورت چیه وقت ندایرم :امروز دیدم صابخونه اومده بود با پلیس پدر بچشو بقل کردو بقل گوشش گفت:ماهنوز خونه داریم نگران نباش پسر بقزش پاره شد، انقدر تویه بقل گرم پدرش گریه کرد تا خابش برد فرداش پسر از تخته خابش بیدار شد پدر مادر هنوز خاب بودن لباساشو پوشید و یواش از خونه خارج شد و طرف خونه ای که داشت میساخت حرکت کرد وقتی به خونش رسید دید که خونش تموم شده پسر ماتو مبحوته خونه شده بود و با یک لبخند دوباره به پیشه پدر و مادرش برگشت . اون خونه تا اخره زمستون دوم اورد