چهار ساعت به غروب مانده "پس قلعه" در میان كوهها سوت و كور مانده بود. جلو قهوه خانه كوچكي تنگهـاي دوغ و شربت و ليوانهاي رنگ برنگ روي میز چيده بودند. يك گرامافون فكسني با صفحه هاي جگر خراشش آنجـا روي سكو بود ـ قهوه چي با آستين بالازده سماور مسوار را تكان داد، تفاله چائي را دور ريخت، بعد پيت خـالي بنـزين را كه دسته مفتولي به آن انداخته بودند برداشته بسمت رودخانه رفت. آفتاب می  تابيد، از پائين صداي زمزمه يكنواخت آب كه در ته رودخانه روي هم می  غلطيد و حالت تر و تازه به آنجا داده بود شنيده می شد. روي يكي از نيمكت هاي جلـو قهـوه خانـه مـردي بـا لنـگ نـم زده روي صـورتش دراز كشـيده و آجيده هايش را جفت كرده پهلويش گذاشته بود. روي نيمكت قرينه آن، زير سايه درخت توت، دو نفـر پهلـوي هـم نشسته و بدون مقدمه دل داده و قلوه گرفته بودند. بطوري چانه شان گرم شده بود كـه به نظـر می آمـد سالهاسـت يكديگر را می شناسند.

مشهدي شهباز لاغر، مافنگي با سبيل كلفت و ابروهاي بهم پيوسته گوشه نيمكت كز كرده، دست حنـا بسـته اش را تكان می داد و می گفت:  ديروز رفته بودم "مرغ محله" پيش پسر دائيم، آنجا يك باغچه دارد. می گفت پارسال سي تومـان مـك، آلوچه زرد آلوي باغش را فروخت. امسال سرما زده، همه سردرختي ها ريخته، به يك حال و زارياتي بود. زنـش هـم بعد از ماه مبارك تا حالا بستري افتاده، كلي مخارج روي دستش گذاشته.

 آمیرزا يداالله عينكش را جابجا كرد، با تفنن چپق می كشيد، ريش جو گندمی ش را خاراند و گفت:  اصلا خير و بركت از همه چيزها رفته.  شهباز سرش را از روي تصديق تكان داد و گفت:  قربان دهنت. انگار دوره آخر زمان است. رسـم زمانـه برگشـته. خـدا قسـمت بكنـد، بيسـت و پنج سـال پـيش در خراسان مجاور بودم. روغن يكمن دو عباسي بود، تخم مرغ می دادند ده تا صد دينار. نان سنگگ می خريديم به بلنـدي يك آدم. كي غصه بي پولي داشت؟ خدا بيامرزد پدرم را، يك الاغ بندري خريده بود . با هم دو تركه سوار می شـديم. من بيست سالم بود، توي كوچه با بچه هاي محله مان تيله بازي می كردم. حالا همه جوانها از دل و دماغ می افتنـد، از غورگي مويز می شوند، باز هم قربان دوره خودمان، به فول آن خـدا بيـامرز :

اگـر پيـرم و می لـرزم          بصـد تـا جـوان می ارزم.  

يداالله پك زد بچپقش، گفت :  سال به سال دريغ از پارسال!  شهباز گفت:  خدا همه بنده هاي خودش را عاقبت بخير كند.  يداالله قيافه جدي بخودش گرفت:  بجان خودت يكوقت بود در خانمان سـي نفـر نـان خـور داشـتيم، حـالا فكـريم روزي يك ريال پول توتون و چائي ام را از كجا گير بياورم دو سال پيش سـه جـا معلمی  می  كـردم، مـاهي هشـت تومان در می آوردم. همین پريروز كه عيد قربان بود رفتم خانه يكي از اعيان كه پيشتر معلم سـرخانه بـودم. به مـن گفتند كه بروم دعا براي گوسفند بخوانم، قصاب بي مروت حيوان زبان بسـته را بلنـد كـرد به زمین كوبيـد . داشـت كاردش را تيز می كرد، حيوان تقلا كرد، از زير پايش بلند شد. نمی دانم چه روي زمین بود، ديـدم چشـمش تركيـده ازش خون می ريخت. دلم مالش رفت، به بهانه سردرد برگشتم، همه شب هـي كلـه خـون آلـود گوسـفند جلـو چشـمم می آمد. آن وقت از دهنم در رفت كفر گفتم، كفر خيال كردم ... نه زبانم لال، در خوبي خدا كه شكي نيسـت، امـا ايـن جانوران زبان بسته، گناه دارد. خدايا، پروردگارا، تو خودت بهتر می داني، هر چه باشد انسان محل نسيان است. آمیرزا يداالله لختي بفكر فرو رفت، دوباره گفت:  آره، اگر می توانستم هر چه تو دلم هست بگويم...! آخـر نمی شـود همه چيز را گفت. استغفراالله زبانم لال.

 شهباز مثل اينكه حوصله اش سررفت گفت:  برو فكر نان كن خربزه آب است.  میرزا يداالله با بي میلي گفت:  آره، از دست ما چه بر می آيد؟ از اول دنيا همینطور بوده.  شهباز گفت:  ما ديگر ازمان گذشته، بقولي مردم پاتيلمان در رفته، از بي كفني زنده مانده ايم. چه حقه هـائي كـه در اين دنياي دون نزديم، يك وقت تهران دكان بقالي داشتم، خرج در رفته روزي شش قران پس انداز می كردم. میرزا يداالله حرفش را بريد :  بقال بودي؟ من از بقال جماعت خوشم نمی آيد.  چرا؟  قصه اش دراز است، حالا تو اول حرفت را تمام بكن.  

شهباز دنباله سخن را گرفت: بله، دكان بقالي داشتم. اموراتم می گذشت، كم كم يك خانه و لانه اي براي خودمان دست و پا كرديم، چه دردسرتان بدهم، آنوقت يك پتياره اي پيدا شد. الان پنج سال است كه زنم مرا بخاك سياه نشـانده. اين زن نبود، آتشپاره بود. تازه با خون دل آمده بودم سر و ساماني بگيرم، هر چه رشته بودم پنبه كرد، مخلـص كلثوم، والده احمد يك شب از پاي وعظ برگشت. پاهايش را توي يك كفش كرد كه :  حضـرت مـرا طلبيـده، بايـد بروم استخوانم را سبك بكنم  پيسياي بسرم آورد كه نگو و نشنو ... مرا بگو كه عقلم را دادم دست اين زن! هر چه باشد، آدمی زاد شير خام خورده، من همان آدم بودم كه از سبيلهايم خون می چكيـد. يـك زن عقلـم را دزديـد... خدا نكند كه زن زير جلد آدم برود.

همان شب می گفت  اين چيزها سرم نمی شود، مهرم حلال، جانم آزاد. خودم يك النگو با گردنبند دارم، آنها را می فروشم می روم... استخاره هم كرده ام خوب آمده، يا طلاقم بده يـا به همین سـوي چراغ بچه ات را خفه می كنم.  آقا هر چه كردم، مگر حريفش شدم؟ دو هفته تو روي من نگاه نكرد آنقدر كرد، كرد كه هر چه داشتم فروختم، پول جرينگه كردم دادم بدستش، پسر دو سالهام را برداشت و رفت آنجا كـه عـرب نـي بيندازد. تا حالا كه پنجسال است رفته، نمی دانم چه بسرش آمده.  میرزا يداالله گفت:  خدا كند كه از شر عربها محفوظ باشد.   آره، میان عربهاي لختي زبان نفهم ـ بيابان برهود، آفتاب سوزان ! انگـار كـه آب شـد به زمین فـرو رفت. دريغ از يك انگشت كاغذ. راست می گويند كه زن يك دنده اش كم است.

میرزا يداالله گفت:  تقصير مردها است كه آنها را اينجور بار می آورند و نمی گذارند چشم و گوششان باز بشود.  شهباز گرم صحبت خودش بود:  چيزي كه غريب است، اين زن اصلا خل و چل بود. نمی دانم چطور شد كه يك مرتبه آتشي شد، گاهي تنهائي گريه می كرد، گمان براي شوهر اولش بود ...  میرزا يداالله پرسيد:  مگر تو شوهر دومی ش بودي؟  ديگر بله، چي می گفتم، حرفم يادت رفت .   شوهر اولش گفتي.   بله، اول خيال می كردم كه براي شوهر اوليش بوده... در هر صورت هر چه به زبان خوش خواستم حاليش بكنم، انگاري كه با ديوار حرف می زنم، مثل چيزي كه اجل پس گردنش زده بود، نمی  دانم چـه به سـر پسـرم آورد. آيـا روزي می آيد كه چشمم تو چشمش بيفتد؟ پسري كه بعد از اينهمه نذر و نياز خدا به من داد.  میرزا يداالله گفت:  هر كسي را نگاه بكني يك بدبختي دارد. لب كـلام آنسـت كـه مـردم بايـد آدم بشـوند، باسـواد بشوند. آخر تا آنها خر هستند ما هم سوارشان می شويم. يكوقت بود خودم بالاي منبر می گفتم، هر كـس يـك سـفر به عتبات برود آمرزيده می شود و جايش در بهشت خواهد بود.  شهباز: شما كه از علماء نيستيد؟   اين حكايت مال دوازده سال پيش است، می بيني كه معمم نيستم. حالا همه كاره ام و هيچكاره.  میرزا يداالله زبان را دور دهنش گردانيد و با حالت افسرده گفت:  زندگاني مرا هم يك زن خراب كرد.  شهباز:  امان از دست زن!   نه، اين دخلي بزن ندارد. اين بدبختي دست خودم است اگر تهران بودي، لابد اسم ابوي را شنيده اي... ما از زير بته در نيامده ايم. پدرم از آنهائي بود كه نعلين جلو پايش جفت می شد. اسمش را كه می بردند يكي می گفتند و صد تا از دهانشان می ريخت. وقتي بالاي منبر می رفت، جا نبود كه سوزن بيندازي. همه كله گنده ها ازش حساب می بردند. مقصودم اين نيست كه بيخودي قمپز در بكنم، چون آن مرحوم هر چه بود براي خودش بود:

 گيرم پدر تو بود فاضل         از فضل پدر ترا چه حاصل؟

  بهر حال بعد از فوت مرحوم ابوي من جانشين او شدم و در خانه را باز كردم ـ خوب يـك خانـه بـا يك مشـت و خرت خورت هم برايمان گذاشت. خودم هنوز طلبه بودم و ماهي چهار تومان با پنج مـن گنـدم مسـتمري داشـتم، به اضافه ماه محرم و صفر نانمان توي روغن بود. يك لفت و ليسي می كرديم. چون معروف بود كـه نفـس مرحـوم ابوي مجرب است. يك شب مرا سر بالين ناخوشي بردند تا دعا بدهم. ديدم دختر هشت يا نـه سـالهاي در آن میـان می پلكيد. نظر گلويمان پيش او گير كرد، جواني است و هزار چم و خم ...   پيش او دو تا صيغه داشتم كه هر دو را مطلقه كرده بودم، ولي اين چيز ديگري بود ـ می گويند كه ليلي را بچشـم مجنون بايد ديد. باري دو روز بعد يك دستمال آجيل آچار و سه تومان پول نقد فرستادم، عقدش كردم . شـب كـه او را آوردند، آنقدر كوچك بود كه بغلش كرده بودند. من از خودم خجالت كشيدم. از شما چه پنهان؟ اين دختر تا سه روز مرا كه می ديد مثل جوجه می لرزيد. حالا من كه سي سالم بود، جوان و جاهل بودم. اما آن مردهاي هفتاد ساله را بگو كه با هزار جور ناخوشي دختر نه ساله می گيرند.   خوب بچه چه سرش می شود كه عروسي چيست؟ به خيالش چارقد پولكي سرش می كنند، رخـت نـو می پوشـد و در خانه پدر كه كتك خورده و فحش شنيده شوهر او را ناز و نوازش می كند و روي سرش می گذارد، ولي نمی دانـد كـه خانه شوهر برايش ديگ حلوا بار نگذاشته اند.   بهرحال من آنقدر زحمت كشيدم تا او را رام كردم: شب اول از من می ترسيد. گريه می كرد. مـن قربـان صـدقه اش می رفتم، می گفتم: بالاي غيرتت آبروي ما را بباد نده، خوب تو آن بالاي اطاق بخواب من اين پائين، چون دلم برايش می سوخت. خيلي خودداري كردم كه به جبر با او رفتار نكردم، وانگهي ديگر چشم و دلم سير بود و كار كشته شـده بودم. به هر صورت او هم نصيحت مرا بگوش گرفت. شب اول برايش يك قصه نقل كردم، خوابش برد. شب دوم يك قصه ديگر شروع كردم و نصفش را براي شب بعد گذاشتم. شب سوم، هيچ نگفتم تا اينكه يارو بصدا در آمد و گفت : تا آنجا كه ملك جمشيد رفت به شكار، پـس بـاقيش را چـرا نمی گوئي؟ مرا می گوئي از ذوق توي پوست نمی گنجيدم، گفتم:  امشب سرم درد می كند، صدايم نمی رسد، اگر اجـازه بدهيد بيايم جلوتر . بهمین شيوه رفتم جلوتر، رفتم جلوتر تا اينكه رام شد.  

شهباز خنده اش گرفت. خواست چيزي بگويد، اما صورت جدي و چشمهاي اشكآلود میـرزا يـداالله را كـه از پشـت شيشه عينك ديد، خودداري كرد. میرزا يداالله با حرارت مخصوصي می گفت:  اين حكايت دوازده سال پيش است، دوازده سال! نمی داني چه زني بود، سرجور، دلجور به همه كارهايم رسيدگي می كرد. آخ حالا كه يادم می افتد... همیشه گوشه چادر نماز به دنـدانش بـود. رختها را با دستهاي كوچكش می شست، روي بند می انداخت. پيراهن و جورابم را وصله می زد. ديزي بار می گذاشـت، دست زير بال خواهرم می كرد، چقدر خوش سلوك، چقدر مهربان! همه را فريفتـه اخـلاق خـودش كـرده بـود . چـه هوشي داشت؟ من خواندن و نوشتن را به او ياد دادم. سر دو ماه قرآن می خواند. اشعار شيخ را از بر می كـرد، سـه سال با هم سر كرديم، كه بهترین اوقات زندگي من است .

دست بر قضا در همین اوان بود كه وكيل بيوه میوه اي شـدم كه بي پول نبود. خودش هم آب و رنگي داشت. آقا برايش دندان تيز كرديم. تا اينكه به خيال افتادم او را به حباله نكاح در بياورم. نمی دانم كدام خدانشناس خبرش را براي زنم آورد. آقا روز بد نبيني، اين كـه ظـاهراً خـل وضـع بنظـر می آمد. نمی دانستم آنقدر حسود است. هر چه بزبان خوش خواستم سرش را شيره بمالم، مگر حـريفش شـدم؟ بـا وجود اينكه از بابت حق الوكاله مقدار وجهي آن ضعيفه به من بدهكار بود، از اينكار صرف نظـر كـردم و میانـه مـان پاك بهم خورد. ولي نمی داني يك ماه اين زن چه به روز من آورد!  شايد ديوانه شده بود يا چيز خورش كرده بودند. به كلي عوض شد. دستش را به كمرش زد و حرفهائي بار من كرد كه تو قوطي هيچ عطاري پيدا نمی شد.

می گفت:  الهي عينك را روي نعشت بگذارند، عمامه پر مكرت را دور گردنت بپيچند. از همان روز اول فهمیدم كه تو تيكه من نيستي. روح آن بابـام بسـوزد كـه مـرا به تـو داد . مـن يك وقت چشمم را باز كردم ديدم، توي بغل تو بیشعورم. سه سال آزگار است كه با گدائي تو ساخته ام. اينهم دست مزدم بود؟ خدا سر و كار آدم را با آدمهاي بي غيرت نيندازد ـ داغ پشت دستم گذاشتم، زور كه نيست ؟ ديگر با تـو نمی توانم زنگي بكنم ـ مهرم حلال، جانم آزاد به همین سوي چراغ می روم... می روم بست می  نشينم. همین الان. همین الان. آنقدر گفت، گفت كه من از جا در رفتم. جلو چشمم تيره و تار شد. همینطور كه سر شـام نشسـته بـودم، ظرفها را برداشتم پاشيدم میان حياط، سر شب بود پا شديم با هم رفتيم به حجره آشيخ مهدي در حضور او زنم را سه طلاقه كردم. دست روي دستش می زد.

  فردايش پشيمان شدم، ولي چه فايده كه پشيماني سودي نداشت و زنـم به مـن حرام شده بود. تا چند روز مثل ديوانه ها در كوچه و بازار پرسه می زدم. اگر آشنائي به من بـر می خـورد از حـواس پرتي سلامش را نمی  گرفتم. بعد از اين ديگر من روي خوشي به خودم نديدم. يك دقيقه صورتش از جلو چشمم رد نمی شد، نـه خـواب داشتم و نه خوراك. نمی توانستم در خانه مان بند شوم. در و ديوار بمن فحش می داد. دو ماه ناخوش بستري شدم. توي هذيان همه اش اسم او را می آوردم. بعد هم كه رمقي پيدا كردم، معلوم بود اگر لب تر می  كردم صد تا دختـر پيشكشم می كردند، اما او چيز ديگري بود. بالاخره عزمم را جزم كردم تا به هر وسـيله اي كـه شـده دوبـاره او را بگيرم. عده او سر آمد. رفتم اين در بزن آن در بزن، ديدم هيچ فايده اي ندارد . هر چه جل و پلاس ، كتـاب پـاره و ته خانه برايم مانده بود فروختم. هژده تومان پول درست كردم. چاره اي نداشتم مگر اينكه يك نفر محلل (بعد از سه بار طلاق زن بر مرد حرام می شود مگر اینکه با کسی دیگری ازدواج کرده و طلاق گیرد. به کسی که زن برای اینکار با او ازدواج می کند محلل گویند ؛ از قوانین اسلام) پيدا بكـنم كه زنم را به خودش عقد بكند، بعد طلاقش بدهد، تا دوباره بعد از انقضاي سه ماه و ده روز بتوانم او را بگيرم.

 يك بقال عوضی در محله مان بود كه هفت تا سگ صورتش را میليسيد سير می شـد . از آنهـائي بود كه براي يك پياز سر می برد؛ رفتم با او ساخت و پاخت كردم كه ربابه را عقد بكند، بعد او را طلاق بدهد و مـن همه مخارج را اضافه پنج تومان به او بدهم او هم قبول كردـ گول مردم را نبايد خورد همین مـردیكـه، همین  اشغال... شهباز بارنگ پريده صورتش را در دو دستش پنهان كرد و گفت:  بقال بود؟ اسمش چه بود؟ چه بقالي بود؟ مال كدام محله؟ نه... نه... هيچ همچنين چيزي نمی  شود ...

ولي میرزا يداالله بطوري گرم صحبت بود و پيش آمدها جلو چشمش مجسم شده بود كه دنبال حرفش را قطع نكرد: همان مرد كه بقال زنم را عقد كرد. نمی داني چه حالي شدم. زنيكـه سـه سـال مـال مـن بـود، اگـر كسـي اسمش را به زبان می  آورد شكمش را پاره می  كردم. درست فكر كن حالا بايد به دست خـودم همسـر ايـن مردیكـه گردن كلفت بشود. با خودم گفتم، شايد اين انتقام صيغه هايم است كه با چشم گريان طلاق دادم ـ باري فردا صبح زود رفتم در خانه بقال. يك ساعت مرا سر پا معطل كرد كه يك قرن بمن گذاشت . وقتي كه آمد به او گفتم: الوعده وفـا، ربابه را طلاق بده، پنج تومان پيش من داري. هنوز صورت شيطانيش جلو چشـمم هسـت، خنديـد و گفـت :  زنـم است، يك مويش را نمی دهم هزار تومان بگيرم. چنان برق از چشمم پريد. شهباز می لرزيد و گفت: نه، هيچ همچين چيزي نمی شود. راستش را بگو...اوه...

میرزا يداالله گفت: حالا ديدي حق به جانب من بود؟ حالا فهمیدي چرا از بقال جماعت بيزار م؟ وقتيكـه گفـت يك مويش را نمی دهم هزار تومان بگيرم، فهمیدم می خواهد بيشتر پول بگيرد . ولي كـي فرصـت چانـه زدن داشـت؟ نمی داني كجاي آدم می سوزد. دود از كله ام بلند شد. به اندازه اي حالم منقلب بود، به اندازه اي از زندگي بيـزار شـده بودم، كه ديگر جوابش را ندادم. يك نگاه به او كردم كه از هر فحشي بدتر بود. از همان راه رفتم بـازار سمسـارها. عبا و ردايم را فروختم، يك قباي قدك خريدم. كلاه نمدي سرم گذاشتم. گيوه هايم را ور كشيدم راه افتـادم. از آن وقت تا حالا سلندر و حيران از اين شهر به آن شهر از اين ده به آن ده می روم. دوازده سال آزگار ديگر نمی  توانسـتم در يك جا بمانم، گاهي نقالي می كنم، گاهي معلمی .. براي مردم كاغذ می نويسم، در قهوه خانه ها شاهنامه می خوانم، ني می زنم، خوشم می آيد كه دنيا و مردم دنيا را سـياحت بكـنم . می خـواهم همینطـور عمـرم بگـذرد. خيلـي چيزهـا آدم دستگيرش می شود، وانگهي ديگر پير شديم. براي مرده ها مردار سنگ می سازئيم. يك پايمان اين دنيا است، يكـيش آن دنيا. افسوس كه تجربه هايمان ديگر به درد اين دنيا نمی خورد. شاعر چه خوب گفته:

 مرد خردمند هنر پيشه را

 عمر دو بايست در اين روزگار

 تا به يكي تجربه آموختن

 با دگري تجربه بردن بكار.

میرزا يداالله به اينجا كه رسيد خسته شد، مثل اينكه آواره هايش از كار افتاد چـون زيـادتر از معمـول فكـر كرده بود و حرف زده بود، دست كرد چپقش را برداشت، به آب رودخانه خيره خيره نگاه می كرد و به آواز دور و خفه اي كه از پشت كوه می آمد گوش می  داد. شهباز سرش را از ما بين دو دست برداشت. آهي كشيد و گفت: هيچ دوئي نيست كه سه نشود ! میرزا يداالله منگ و مات بود، متوجه او نشد. شهباز بلندتر گفت:  يك مرد ديگر را هم بي خانمان می  كند. يداالله به خودش آمد، پرسيد: كي ؟ همان ربابه آتش به جان گرفته . میرزا يداالله چشمهايش از حدقه بيرون آمده بود. هراسان پرسيد: مقصود چيست؟ مشهدي شهباز خنده ساختگي كرد:  راستي روزگار خيلي آدم را عوض می  كند. صورت چين می خـورد، موها سفيد می شود، دندانها می افتد. صدا عوض می  شود، نه شما مرا شناختيد و نه من شما را،

 میرزا يداالله پرسيد: چطور؟ ربابه صورتش مهر آبله نداشت؟ چشمهايش را متصل بهم نمی زد !  میرزا يداالله پرخاش كرد: كي به تو گفت؟ مشهدي شهباز خنديد: شما آقا شيخ يداالله، پسر مرحوم آقا شيخ رسول نيستيد كه در كوچه حمام مرمر منزل داشتيد؟ هر روز صبح از جلو دكانم رد می  شديد؟ من هم محلل هستم، همانم.

میرزا يداالله سرش را نزديك برد و گفت:  تو هماني كه دوازه سال مرا باين روز انداختي؟ همان شهباز بقال تو هستي؟ يك وقـت بـود تـوي همین كوه كمر ، اگر بدست من افتاد بودي حسابمان پاك شده بود . افسـوس كـه روزگـار دسـت هـر دو مـان را از پشـت بسته. بعد ديوانه وار با خودش می  گفت: بارك االله ربابه، تو انتقام مرا كشيدي. او هم ويـلان اسـت بـروز مـن افتاده.

دوباره خاموش شد و لبخند دردناكي روي لبهايش نقش بست. كسي كه روي نيمكت روبروي آنها خوابيده بود، غلت زد: بلند شد نشست، خمیـازه كشـيد، چشـمهايش را مالاند. مشهدي شهباز و میرزا يداالله دزدكي بهم نگاه می كردند، ولي می ترسيدند كه نگاهشان با هم تلاقي بكند ـ دو دشمن بيچاره از هنگام كشمكش عشق و عاشقي شان گذشته بود. حالا بايستي بفكر مرگ بوده باشند. شهباز بعد از كمی سكوت رو كرد بقهوه چي و گفت: داش اكبر، دو تا قند پهلو بيار،

پایان - محلل اثر هدایت