تابستان بود و بیکاری هایش...... در خانه حوصله ام سر رفته بود وهمینطور در خانه برای خودم چرخ میزدم. ناگهان با خود تصمیم گرفتم که به حمام بروم. حمام کردنم که تمام شد طبق عادت همیشگی ام فریاد زدم -(مامااااااان حولهههههه..........) دستی از گوشه در حمام داخل امد و حوله را به دستم داد. همینطور که در حال خشک کردن خودم بودم یادم امد -امروز که کسی خونه نبود...................