روزی روزگاری در شهری افسانه ای تخم سیمرغ کیلویی ۳ اوشلوغ بود تخم مرغ فروش زرنگ که تخم سیمرغ کل شهر رو تامین میکرد به این فکر افتاد که چگونه تخم سیمرغ رو گرون کنه وکیلویی ۵ اوشلوغ به مردم بفروشه و هیچکس هم ناراحت نشه و تازه همه خوشحال باشن و تند تند تخم سیمرغ بخرن تخم سیمرغ فروش زرنگ شهر افسانه ها خیلی فکر کرد و یکدفعه فکر بکری به ذهنش خطور کرد او به مردم گفت سیمرغها مریض شدن و تخم نمیذارن و تخم سیمرغ از این به بعد کیلویی ۱۰ اوشلوغه و کمتر نمیشه فروخت مردم هم که دیدن اگر تخم سیمرغ نخورن همه از گرسنگی میمیرن به مغازه ها هجوم بردن و تخم سیمرغ ها رو نگاه ميكردن و حسرت میخوردن که ناگهان تخم سیمرغ فروش زرنگ گفت: من میتونم از شهر همسایه تخم سیمرغ براتون بیارم ولی کمتر از ۵ اوشلوغ نمیتونم بخرم و فقط و فقط بخاطر خوشحالی شما مردم اینکار رو میکنم و فردای اون روز در شهرافسانه ها همه جا تخم سیمرغ رو ۵ اوشلوغ به مردم میفروخت و همه مردم به صف ایستاده بودن و نفری هفت هشت گونی تخم سیمرغ میخریدن و خوشحال بودن که چقدر ارزونه و خدا پدر تخم سیمرغ فروش رو بیامرزه و... و تخم سیمرغ فروش زرنگه شهر افسانه ها به ریش مردم میخندید و تخم سیمرغ ها رو دولا پهنا میفروخت و همه با هم به خوبی و خوشی زندگی ميكردن و این داستان ادامه داشت و ادامه دارد و ادامه..............