دستش رو کشید ب ایینه...خاک های رو ایینه رو پاک کرد و بعد از مدت زیادی خودشو نگاه کرد..باورش نمیشد..ابی چشماش برق قبل رو نداشت...کمرنگ شده بودن انگار...دنیاش مث همین ایینه خاک گرفته بود...روشو از ایینه برگردوند..قیچی توی دستش رو محکم تر گرفت.. روی تصمیمش جدی بود...چشمای بی فروغش رو بست و قیچی رو برد سمت موهای خرمایی رنگش...حالا دگ موهای مجعد خرمایی رنگش مث چشماش جذابیت قبل رو نداشت.. یاد ارزوهاش افتاد..همونی ک ی روزی همرو با یکی درمیون گذاشته بود و بهش قول داده بود که همرو براورده کنه...گفته بود موهای بلندش بهش ارامش میده...چشماش میتونه ی لشکر رو از پا دربیاره.. حالا ک دگ نیست...پس موهاشو کوتاه میکنه و سعی در این داره ک چشماش رو سرد و بی احساس نشون بده...نمیخواد دوباره یه نفر دگ فقط ب خاطر چشم و موهاش دوسش داشته باشه....