هوا داشت سرد میشد.مادربزرگ برای همه بچه های فامیل پاپوش می بافت. برای من هم بافت .باذوق شوق پا کردم. نزدیک در اشپزخونه شنیدم که مادرم گفت: بابا رو انداختن زندان .خواهرم به مادرم میگفت: اشتباه شده. حتما برای بابا پاپوش دوختن. پاپوش هام در آوردم رفتم پیش مادر بزرگ گفتم: پاپوش هام بشکاف میترسم من روهم بندازن زندان ..