روزی دو گدا بودن یکی چاپلوس دیگری گوشه گیر گدای چاپلوس همیشه با خنده چاپلوسی سکه های زیادی جمع میکرد تا پایان زمان کاری اما گدای گوشه گیر همیشه از پنچ سکه بیشتر گیرش نمیامد ولی همیشه این جمله ورد زبانش بود «کار خوبه خدا کنه سلطان محمود خر کیه» ماه ها گذشت تا این جمله به گوش سلطان محمودم رسید اول عصبی شد اما بعد گفت:تک الماس یاقوت قرمزم را بیاورید و بوقلوی کباب کنید. سلطان الماسش را در شکم بوقلوم جاسازی کرد گفت:این را برای همان گدای چاپلوس ببرید. بیخبر از اینکه شیخ ها جشنی گرفته بودن هرچه مانده بود به گدای چاپلوس رسیده بود، سربازان بوقلوی شکمپور را به گدا دادن رفتم گدا که سیر بود به گدای گوشه گیر گفت:دوسکه بده من این را به تو میدهم. در جواب گفت:نه خوردی سیر شدی پس مانده غذایت را میخواهی بمن بفروشی. چاپلوس گفت:باشد من از خیرش گذشتم مال تو. گدا گرفت شروع بخوردن کرد که ناگهان برقی چشمش را زد با زیرکی الماس را بیرون کشید در پیرهنش پنهان کرد درحالی که از جا برمی خواست بلند گفت:کار خوبه خدا کنه سلطان محمود خر کیه» بعد مدتی سلطان محمود از جریان خبر دار شد با خنده زیر لب گفت:کار خوبه خدا کنه...پس واسطه نیاز نیست کارتو به خدا بگو نه به پیامبراش چون اونام مثل ما آدم بودن.. * تمنا *