يك روز قشنگ آفتابي در جنگل بود. صدايي از بالاي درخت

 مي آيد . يعني چه شده است؟

آقا جغده به خانه جديدش نقل و مكان كرده بود و مشغول باز كردن جعبه هاي اسبابش بود.

آقا جغده فكر مي كرد كه كلاهك آباژورش را كجا گذاشته است؟

آقا جغده اسبابش را از جعبه بيرون مي آورد تا آنها را سر جايشان بچيند.

همان روز خانم جوجه تيغي از زير درخت مي گذشت ، او خيلي گرمش بود. او پيش خودش گفت: ايكاش چيزي داشتم كه مرا از اين گرما نجات مي داد. ناگهان صداي افتادن چيزي راشنيد وقتي برگشت، خيلي خوشحال شد و گفت:  واي ، يك كلاه آفتابي

او فكر كرد كه خيلي خوش شانس است كه درخت آرزوها را پيدا كرده است. بايد بروم و به روباه اين خبر را بدهم.

خانم جوجه تيغي همراه با روباه برگشت.

 روباه گفت: به نظر نمي رسد كه اين درخت آرزوها باشد.

جوجه تيغي گفت: ولي اون درخت آرزو است، زود باش يك چيزي آرزو كن. روباه گفت: اوووم ، اما من چه چيزي آرزو كنم؟

روباه فكر كرد كه چه چيزي آرزو كند؟

يك ليوان بزرگ شير شكلات، يا يك كفش جديد رقص، يا يك ماشين قرمز بزرگ ؟

روباه گفت: فهميدم يك كفش نوي رقص مي خواهم.

   چند دقيقه اي گذشت اما هيچ اتفاقي نيافتاد.

روباه گفت: ديدي، اين درخت آرزو نيست