مرد جوان فقیر وگرسنه ای دلتنگ وافسرده روی پلی نشسته بود و گروهی از ماهیگیران را تماشا میکرد در حالی که به سبد پر از ماهی آنها چشم دوخته بود با خود گفت : کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم . آن وقت میتوانستم با فروش آنها لباس وغذا میخریدم . یکی از ماهیگیران پاسخ داد : اگر لطفی کنی به من هر قدر ماهی بخواهی به تو میدهم ... این قلاب را نگه دار تا من به شهر بروم وبه کارم برسم. مرد جوان با خوشحالی قبول کرد . در حالی که قلاب مرد را نگه داشته بود ماهی ها مرتب طعمه ها را گاز میزدند ویکی پس از دیگری به دام می افتادند .مرد ماهیگیر وقتی برگشت گفت: همه ماهی هارا بردار وبرو .اما میخواهم نصیحتی به تو بکنم . دفعه بعد که محتاج بودی وقت خود را با خیال بافی تلف نکن . قلاب خودرا بنداز تا زندگیت تغییر کند زیرا هرگز آرزوی ماهی داشتن ... تور مارا پراز ماهی نمی کند ....