آقاجان چای اش را هرتی کشیدوگفت : " ۰۰۰ تلفن که نداشتیم مجبور بودیم یکی دو ساعتی تو صف بایستیم تا نابتمون بشه ! شانس آوردیم. تلفن های آنها براه بود ۰نوبت به ما که میرسید از استرس سکه مگر درآن خط باریک می افتاد ! به زور سلام و صلوات می انداختم تو وشماره میگرفتم هی سلام. وصلوات که خدایا به حق پنج تن خودش برداره بعد یک هو صدای دلخراشی از آن سوی تلفن بله بفرمایید : بند بند استخونات میریخت پای شلوارت ! قطع میکردم و دوباره میگرفتم ۰۰۰۰ این مردم هم که با سکه هاشون کم مانده بود شیشه های آن قوطی کبریت را پایین بیاورند ۰۰۰ " چای ته مانده استکان را داخل نعلبکی ریخت وقند را طبق عادت قدری داخل چای زدو ادامه داد ۰۰۰ خودش گوشی را برداشت مادر بزرگت را میگویم ۰۰۰ بعد از پنج. شش بار احوالپرسی گفتم ماه منیر جان نروی ها ۰۰۰ اوهم با صدای نازک نارنجی اش میگفت منتظرم بی شما که نمیشود ۰۰بعد پدرش یک هو سر میرسید وقطع میکرد ۰۰۰ دوستت دارم ما هم میماند ته گلویمان تا خیس بخورد برای سری بعد ۰میبینی که آخرش هم. مال خودم. شد به قول خودش بی ما که نمیشود ۰ بی او هم نمیشود ۰ خانم جان سرخ. وسفید شد. ولبخندی زد که معلوم بود قند تو دلش آب شده ۰ آقاجان گفت : ماه منیر آنجا کنار پنجره یک بسته داری دامن گلدار از همانها که دوست داری بپوش ببینم قدوقواره اش مناسب هست یانه ۰۰۰آقا جان لبخندی به من زد وگفت : قلق دوست داشتنش را بلدم ۰۰۰ راستی دختر جان قربان شکل ماهت تو هم خواستی عاشق شوی پایش بمانی ها ۰۰۰ الکی که نیست ۰۰۰ بی او نمیشود ۰۰۰۰