گویند که ...
روزی شاه عباس خدمت شیخ بهائی رسید و پس از احوالپرسی از او پرسید ای شیخ در میان مردم اصالت ذاتی آنها مهم است و یا تربیت خانوادگی‌ ، شیخ گفت از نظر من اصالت ارجعیت دارد اما شاه بر خلاف او گفت که من فڪر میڪنم تربیت مهمتر است ، بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچ ڪدام نتوانست دیگری را قانع ڪند فردای آن روز هنگام غروب شیخ بهایی به ڪاخ رفت و وقت شام فرا رسید سفره‌ای بلند پهن ڪردند , برای روشن کردن اتاق شاه‌ عباس دستی زد و با اشارۀ او چهار گربه ڪه هر کدام شمعی به دست داشتند وارد اتاق شدند و اتاق را روشن ڪردند !!

در هنگام خوردن شام شاه عباس به شیخ گفت دیدی تربیت از اصالت مهم‌تر است زیرا دیدی ڪه میشود با تربیت درست این گربه‌های نا آرام را اینگونه رام ڪرد ، شیخ گفت اگر این گربه‌ها فردا نیز همچون امروز ڪنند من حرفتان را می‌پذیرم ، شاه متعجب گفت شیخ فردا هم مثل امروز است چه فرقی دارد ، ولی شیخ دست بردار نبود و شاه را مجبور ڪرد فردا نیز همان ڪار را دوباره تکرار ڪند ، فردای آن روز شیخ چهار موش را در داخل چهار ڪیسه قرار داد و به ڪاخ رفت ، دوباره تشریفات انجام شد و گربه‌ها وارد شدند ڪه شیخ موش‌ها را رها ڪرد و ناگهان یک گربه به شرق و یک گربه به غرب در پی گرفتن موش‌ها دوید ...

شیخ به شاه گفت خلقت و اصالت گربه موش گرفتن است شاید بتوان ڪه با تربیت درست حتی گربه‌ را اهلی و رام ڪرد اما حتی آن گربۀ تربیت شده وقتی موش ببیند باز هم به اصالتش باز میگردد و همان گربۀ نااهل و درنده می‌شود!!!